بگيتى همى باش با ترس و باك نيايش همى كن بيزدان پاك
( كه پيروزى و شوربختى از اوست * تن آسانى و رنج و سختى از اوست )
فردوسى .
بگير خدا بركتش را ميدهد . بگير خدا عوضش را ميدهد
. بمزاح بكودكى كه آب بينى برآمده دارد گويند .
بگير و به بند و بده دست پهلوان
حالا كه رنج كارى بسعى ديگران بپايان رسيد او كه هيچ كوشش نكرده و تعبى نبرده است در همان كار فرمانها ميدهد . يا از حاصل آن فايدت مىجويد .
بلا بدعا خواستن
. تمثل :
اى عشق بخويشتن بلا خواستهام * آنگه كه بآرزو تو را خواستهام
تقصير مكن كت بدعا خواستهام * تا خود بدعا بلا چرا خواستهام
ابو الفرج رونى .
رجوع به : بپاى خود . . . ، شود .
بلا چو عام بود دلكش است و مستحسن
( گرفتم آنكه بلائيست عشق روى بتان . . . )
قاآنى .
نظير : البلية اذا عمت طابت ظلم بتساوى عدل است .
بلال كه مرد اذانگو قحط نميشود
. بديل و عوضى بجاى شما يافتن آسانست .
بلاى آدمى آمد زبانش كه در وى بسته شد سود و زيانش
( . . . خموشى مايهء مردان راه است * كه در گفتن بسى شر و گناه است . )
ناصر خسرو . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بلاى زن در آن باشد كه گوئى تو چون خور روشنى چون مه نكوئى .
( زنان نازكدلند و سست رايند * بهر خو چون برآريشان برآيند
زنان گفتار مردان راست دارند * بگفت خوش تن ايشانرا سپارند
زن ارچه زيرك و هشيار باشد * زبون مرد خوش گفتار باشد
. . . * . . .
ز عشقت من نژند و بيقرارم * ز درد دل هميشه زاروارم
بزارى روز و شب فرياد خوانم * چو ديوانه بدشت و كه دوانم
اگر رحمت نيارى من بميرم * در آن گيتى تو را دامن بگيرم
ز من مستان به بيمهرى روانم * كه چون تو مردم چون تو جوانم
زن ارچه خسرو است ار شهريارى * و يا چون زاهدان پرهيزكارى
بر آن گفتار شيرين رام گردد * نينديشد كز آن بدنام گردد )
ويس و رامين .
بلاى سفر به كه در خانه جنگ .
( تهى پاى رفتن به از كفش تنگ . . . )
سعدى .
نظير :
زينهار از قرين بد زنهار * و قنا ربنا عذاب النار .
سعدى .