تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
بگيتى همى باش با ترس و باك نيايش همى كن بيزدان پاك
( كه پيروزى و شوربختى از اوست * تن آسانى و رنج و سختى از اوست )
فردوسى .

بگير خدا بركتش را ميدهد . بگير خدا عوضش را ميدهد

. بمزاح بكودكى كه آب بينى برآمده دارد گويند .

بگير و به بند و بده دست پهلوان

حالا كه رنج كارى بسعى ديگران بپايان رسيد او كه هيچ كوشش نكرده و تعبى نبرده است در همان كار فرمان‌ها ميدهد . يا از حاصل آن فايدت مىجويد .

بلا بدعا خواستن

. تمثل :
اى عشق بخويشتن بلا خواسته‌ام * آنگه كه بآرزو تو را خواسته‌ام تقصير مكن كت بدعا خواسته‌ام * تا خود بدعا بلا چرا خواسته‌ام
ابو الفرج رونى . رجوع به : بپاى خود . . . ، شود .

بلا چو عام بود دلكش است و مستحسن

( گرفتم آنكه بلائيست عشق روى بتان . . . )
قاآنى . نظير : البلية اذا عمت طابت ظلم بتساوى عدل است .

بلال كه مرد اذان‌گو قحط نميشود

. بديل و عوضى بجاى شما يافتن آسانست .
بلاى آدمى آمد زبانش كه در وى بسته شد سود و زيانش
( . . . خموشى مايهء مردان راه است * كه در گفتن بسى شر و گناه است . )
ناصر خسرو . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بلاى زن در آن باشد كه گوئى تو چون خور روشنى چون مه نكوئى .
( زنان نازك‌دلند و سست رايند * بهر خو چون برآريشان برآيند زنان گفتار مردان راست دارند * بگفت خوش تن ايشانرا سپارند زن ارچه زيرك و هشيار باشد * زبون مرد خوش گفتار باشد . . . * . . . ز عشقت من نژند و بيقرارم * ز درد دل هميشه زاروارم بزارى روز و شب فرياد خوانم * چو ديوانه بدشت و كه دوانم اگر رحمت نيارى من بميرم * در آن گيتى تو را دامن بگيرم ز من مستان به بيمهرى روانم * كه چون تو مردم چون تو جوانم زن ارچه خسرو است ار شهريارى * و يا چون زاهدان پرهيزكارى بر آن گفتار شيرين رام گردد * نينديشد كز آن بدنام گردد )
ويس و رامين .

بلاى سفر به كه در خانه جنگ .

( تهى پاى رفتن به از كفش تنگ . . . )
سعدى . نظير :
زينهار از قرين بد زنهار * و قنا ربنا عذاب النار .
سعدى .