نظير :
چراغ پيش آفتاب پرتوى ندارد .
سعدى .
بشوى اوراق اگر همدرس مائى
( . . . كه علم عشق در دفتر نباشد . )
حافظ .
به شهر خويش درون بىخطر بود مردم
( . . . بكان خويش درون بىبها بود گوهر )
انورى .
خواريم از آنست كزين شهرم از ايرا * در بحر و صدف خوار بود لولوء شهوار .
سنائى .
رجوع به : ازهد الناس فى العالم . . . ، شود . و رجوع به : سفر مربى . . . ، شود .
به شهر خويش هركس شهريار است
. گج . رجوع به : هركس به شهر خود شهريار است ، شود .
به شهر كسان گرچه بسيار سود دل از خانه نشكيبد و زاد بود .
اسدى .
رجوع به : غريبى گرچه باشد . . . ، شود .
بشهرى چون درآيد شهريارى نماند شحنه را در شهر كارى .
پورياى ولى .
رجوع به : تيمم باطل است آنجا كه . . . ، شود .
بشهرى كه بد باشد آب و هوا مجوى و مخور هر چت آيد هوا به بيمارى انديشه را تيز كن ز هر خوردنى سرد پرهيز كن « 1 » .
اسدى .
بشيران توان كرد شيران شكار بگرد سواران رسد هم سوار .
اسدى .
رجوع به : آهن آهن را از كوره كشد ، و رجوع به : الرجال بالرجال يستمال ، شود .
بشيرين زبان دل مردم پير گردد جوان
( به دو گفت خاقان . . . )
فردوسى . رجوع به : زبان خوش مار . . . ، شود .
بشيرينزبانى و لطف و خوشى توانى كه پيلى بموئى كشى .
سعدى .
رجوع به : زبان خوش مار را . . . ، شود .
بشيشهء تهى در خواب كردن
. فريب دادن . تمثل : بيش ما را بخواب كردهاند بشيشهء تهى ، جوابى نيكو مىبايد داد خوارزميان را . . . ابو الفضل بيهقى .
به صاحب ردى و صاحب قبولى نبايد كرد مهمانرا فضولى .
نظامى .
نظير :
بخوان كسان اندرى پست بنشين * مدان خانهء خويش خانهء كسانرا .
ناصر خسرو .
و بمزاح : مهمان خر صاحبخانه است . و رجوع به : بخوان كسان كدخدائى مكن . . . ، شود .
هامش
( 1 ) زيان رساندن خوردنيهاى ناپخته و ناجوشيده را اسدى ملهم نشده است چه اين معنى را ايرانيان از قديم ميدانستهاند و اگر حافظهء من غلط نكند چنان بخاطر دارم كه هرودوت يا يكى ديگر از مورخين قديم در شرح سوق الجيش داراى نخست يا يكى از پادشاهان ديگر آن دودمان مىنويسد كه آب آشاميدنى لشگريان را در هر منزل جوشانيده و براى منزل ديگر بر استران بار مىكردهاند