تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣

بشتر گفتند شاشت از پس است گفت چه چيزم مثل همه كس است .

عيب منحصر به آنچه ميگويند نيست . نظير : بشتر گفتند گردنت كجست گفت كجام راستست .

بشترمرغ گويند باركش گويد مرغم گويند پرواز كن گويد اشترم

. رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .

بشجر باز شود نيك و بد هر ثمرى .

( تو كريم و پسران همچو تو باشند كريم . . . )
فرخى . نظير :
بار مانند تخم خويش بود .
ناصر خسرو .

بشر مال البخيل بحادث او وارث

. على عليه السلام .

بشروهند

. عاشق و معشوقهء مثلى از عرب . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .

بششدر افتادن

. به مضيقه و تنگنائى سخت دچار شدن . تمثل :
لاجرم افتاده با مقامر گردون * مهرهء اميد من بششدر حرمان .
ظهير .

بشطرنج اندرون هم شاه باشد .

( نه هر شاهى سزاى تاج و تخت است . . . )
ابن يمين .

به شكار شغال روى سامان شير كن

. نظير : سامان شير كن به شكار شغال رو .

بشكر هاتف مياندازد

. مثلى عاميانه است كه گويد اين كس شكمخواره و شكم‌پرست نيست
به شك « 1 » معشوق چون سپيد شود عاشق از وصل نااميد شود . عنصرى . رجوع به : زن جوان را اگر تيرى . . . ، شود .

بشكند از دو سپهدار سپاه .

( كشور آباد نگردد به دو شاه . . . )
جامى . رجوع به : آب‌انبار شلوغ . . . و رجوع به : دو پادشاه . . . ، شود .
بشكيب ازيرا كه همى دست نيابد بر آرزوى خويش مگر مرد شكيبا . ناصر خسرو . رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .

بشمشير بايد گرفتن جهان

( جهان را بشمشير هندى گرفت . . . )
فرخى .
بشناس حرم را كه هم اين‌جا بدر تست با باديه و ريگ مغيلانت چكار است . ناصر خسرو . نظير : دل بدست آور كه حج اكبر است .

بشنو باور مكن

. نظير : بر منكرش لعنت . اسمع و لا تصدق . مولد .
بشو اى خردمند از آن دوست دست كه با دشمنانش بود هم‌نشست . سعدى . رجوع به : اندر جهانت . . . ، شود .

بشود نور ستاره چو برآيد مهتاب

( گر سخن گويد آب سخن ما برود . . . )
فرخى .
هامش
( 1 ) به شك ، موى پيشانى باشد .