بشتر گفتند شاشت از پس است گفت چه چيزم مثل همه كس است .
عيب منحصر به آنچه ميگويند نيست . نظير : بشتر گفتند گردنت كجست گفت كجام راستست .
بشترمرغ گويند باركش گويد مرغم گويند پرواز كن گويد اشترم
. رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .
بشجر باز شود نيك و بد هر ثمرى .
( تو كريم و پسران همچو تو باشند كريم . . . )
فرخى . نظير :
بار مانند تخم خويش بود .
ناصر خسرو .
بشر مال البخيل بحادث او وارث
. على عليه السلام .
بشروهند
. عاشق و معشوقهء مثلى از عرب . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .
بششدر افتادن
. به مضيقه و تنگنائى سخت دچار شدن . تمثل :
لاجرم افتاده با مقامر گردون * مهرهء اميد من بششدر حرمان .
ظهير .
بشطرنج اندرون هم شاه باشد .
( نه هر شاهى سزاى تاج و تخت است . . . )
ابن يمين .
به شكار شغال روى سامان شير كن
. نظير : سامان شير كن به شكار شغال رو .
بشكر هاتف مياندازد
. مثلى عاميانه است كه گويد اين كس شكمخواره و شكمپرست نيست
به شك « 1 » معشوق چون سپيد شود عاشق از وصل نااميد شود .
عنصرى .
رجوع به : زن جوان را اگر تيرى . . . ، شود .
بشكند از دو سپهدار سپاه .
( كشور آباد نگردد به دو شاه . . . )
جامى .
رجوع به : آبانبار شلوغ . . . و رجوع به : دو پادشاه . . . ، شود .
بشكيب ازيرا كه همى دست نيابد بر آرزوى خويش مگر مرد شكيبا .
ناصر خسرو .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
بشمشير بايد گرفتن جهان
( جهان را بشمشير هندى گرفت . . . )
فرخى .
بشناس حرم را كه هم اينجا بدر تست با باديه و ريگ مغيلانت چكار است .
ناصر خسرو .
نظير : دل بدست آور كه حج اكبر است .
بشنو باور مكن
. نظير : بر منكرش لعنت . اسمع و لا تصدق . مولد .
بشو اى خردمند از آن دوست دست كه با دشمنانش بود همنشست .
سعدى .
رجوع به : اندر جهانت . . . ، شود .
بشود نور ستاره چو برآيد مهتاب
( گر سخن گويد آب سخن ما برود . . . )
فرخى .
هامش
( 1 ) به شك ، موى پيشانى باشد .