رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
بسى دست برديم بالاى دست بر اين در كليدى نيامد بدست كجا دانه داند بخشخاش در كه چون ميدهد كشت خشخاش بر كجا هفت دريا عدم مردم است ( كذا ) كه در قطرهء هستى خود گم است .
امير خسرو .
رجوع به : اين جهان در جنب فكرتهاى ما . . . ، شود .
بسى فربه نمايد آنكه دارد نماى فربهى از نوع آماس .
سنائى .
رجوع به : آماس را از فربهى . . . ، شود .
بسيرى مردن به كه بگرسنگى جان سپردن
. سعدى . نظير : در آب مرده بهتر كه در انتظار آبى . سعدى .
بسى شاه غافل ببازى نشست كه دولت ببازى برفتش ز دست . بسى گرد آميغ خوبان مگرد كه تن را كند سست و رخساره زرد .
اسدى .
آب رخ ز آب پشت بگريزد * آب پشت آبرويها ريزد .
سنائى .
ز بوى زنان موى گردد سپيد * سپيدى كند زين جهان نااميد
چو چوگان كند گوژ بالاى راست * ز كار زنان چند گونه بلاست
بيكماه يك بار از آويختن * فزون گر كنى خون بود ريختن
هم اين مايه از بهر فرزند را * ببايد جوان خردمند را
چو افزون كنى كاهش افزون بود * ز سستى دل مرد پرخون بود . . .
كند ديده تاريك و رخسار زرد * بتن سست گردد برخ لاجورد .
فردوسى .
آب كارت مبر كه گردى پير * كار اين آب را تو سهل مگير .
اوحدى .
بسيم سيه تا چه خواهى خريد كه خواهى دل از مهر يوسف بريد .
سعدى .
نظير : دين بدنيافروشان خرند يوسف را فروشند تا چه خرند . سعدى .
بسى نو كه چرخش كهن كرد و سود گهى دير سود و گهى سود زود .
( . . . و گر زانكه بر تنت آهن بود * بسايدش چون گاه سودن بود . )
حضرت اديب .
بشاخى چه بايد درآويختن كه نتوان از آن ميوهاى ريختن .
رجوع به : اگر خاك هم . . . ، شود .
بشادى دار دلرا تا توانى كه بفزايد ز شادى زندگانى .
ويس و رامين .
بشاشة الوجه العطية الثانية
. على عليه السلام . خوشروئى دوم بخشش است .
در عطا رخ گشاده شو چو سحر * كه بود جون عطيهء ديگر .
مكتبى .
بشاگردى هر آنكو شاد گردد بود روزى كه هم استاد گردد .
ناصر خسرو .
رجوع به : اگر مردى بده دلرا به مردى . . . ، شود .
بشاهى بپايست هر لشگرى
( بفعلش بپايست اخلاق نيك . . . )
منوچهرى .