بسيار گفتن دوم بيخرديست
. قابوسنامه . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بسيار گفتن نيايد به كار
( به دو بانگ برزد يل اسفنديار * كه . . . )
فردوسى .
بسيار مخور و رد مكن فاش مساز اندك خور و گهگاه خور و پنهان خور .
خيام .
رجوع به : اگر شراب ندانى خورد . . . ، شود .
بسيار نزار است به از مردم فربه
( كوچك دو كفت مه زد و درياى بزرگست . . . )
رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود .
بسيارى دزدان از مسامحت شحنه باشد
.
بسى باشد سيه را نام كافور
( بر آن كافى نباشد اعتمادى . . . )
ابو الفرج رونى .
رجوع به : برعكس نهند نام . . . ، شود .
بسى بردباريست كز بد دليست بسى نيز خرسندى از كاهليست .
اسدى .
بسى برنيايد كه بنياد خود بكند آنكه بنهاد بنياد بد .
نقل از تاريخ گزيده .
بسى بهتر سوى دانا ز مرد ژاژخا ابكم
( ز بهر چيز بىحاصل نرنجى به بود ايرا . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بسى تير و ديماه و ارديبهشت بيايد كه ما خاك باشيم و خشت .
سعدى .
نظير :
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست * تا سبزهء خاك ما تماشاگه كيست .
خيام .
الا ايكه بر خاك ما بگذرى * به خاك عزيزان كه ياد آورى
كه گر خاك شد سعدى او را چه غم * كه در زندگى خاك بوده است هم
به بيچارگى تن فرا خاك داد * دگر گرد عالم برآمد چو باد
بسى برنيايد كه خاكش خورد * دگر باره بادش بعالم برد
نگر تا گلستان معنى شكفت * بر او هيچ بلبل چنين خوش نگفت
عجب گر بميرد چنين بلبلى * كه بر استخوانش نرويد گلى .
سعدى .
بسى جاى زشتى به از نيكوئيست
( نكوكارى ارچه بر خوشخوئيست . . . )
اسدى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
بسى چارهها سازى و داورى برى رنج تا گنج گردآورى سرانجام بينى شده باد رنج به تو رنج مانده ببدخواه گنج
( . . . اگر نيك بايد بهر دو سراى * سوى كردگار جهانبان گراى . )
اسدى . رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا مپاى . . . ، شود .
بسى خرد و كوچك كه چرخ بزرگ بپروردش از بهر كارى سترگ .
حضرت اديب .
بسى خويش و پيوند تو زير خاك همى بينى از پيش و نايدت باك بديگر بزرگان نگر تا چه كرد برآرد همان از تو يكروز گرد .
اسدى .