( نيك نادان در اصل نيك منه . . . )
سنائى . رجوع به : آنكس كه دانا . . . ، شود .
بددل نباشد سزاوار گاه .
( هنر خود دليريست بر جايگاه * كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
بددل نگردد بگيتى بلند .
( نبايد كه پيچد ز راه گزند * كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
بد دليرا بردبارى نام منه
. مرزباننامه . نظير : و حلم الفتى فى غير موضوعه الجبن .
بددهنى خواندى
. اين خواهش يا اين گفتار نه بجاى خود بود .
بد را بايد بد گفت خوب را خوب
. اگر پيش از اين كارهاى بدى كرده است اين يك كارش خوب بوده .
بد را حاجت نفرين نباشد .
( نكويان را دعاى خير ميكن * كه . . . )
محيط قمى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بدر بىنقصان و زر بىبار و گل بىخار نيست .
( گر دلم در عشق تو ديوانه شد عيبش مكن . . . )
سعدى . رجوع به : گنج و مار و . . . ، شود .
بدرختى كه پر گره شد و زشت در زنند آتش و كنند انگشت .
اوحدى .
به درد خدا پردهء پردهدر .
( تو تا زندهاى پردهء كس مدر . . . )
حضرت اديب .
رجوع به پرده كس را . . . ، شود .
به درد دل و گوش غرم سترگ اگر بشنود نام چنگال گرگ .
فردوسى .
به درد كسان دل مداريد شاد كه گردون هميشه نگردد بداد .
اسدى .
به درد نار چون پر گرددش پوست
.
دلم از غم هميشه ابر دارد * ازيرا زين دو چشمم سيل بارد
به درد ترسم از بس غم كه در اوست . . . )
ويس و رامين .
به درد نهار سرتيپ نميخورد
. مثل شرحى دارد كه بالفعل فراموش كردهام .
بدر گردد مه چو با خورشيد گردد ملتقا .
( اين همه تابش ز روى و راى او نشگفت از آنك . . . )
سنائى . رجوع به : آلوچو به آلو . . . ، شود .
بدر ميگويم ديوار تو گوش كن
. رجوع به : اياك اعنى . . . ، شود .
بدرو راحت ندهند منگالت « 1 » را كه نميگيرند
. درين اقدام اگر سود نبرى زيانى نخواهى كرد .
بدرويش گفتند بساط برچين دست بر دهان گذاشت
. مقصود از درويش در اينجا سخنور و هنگامهگير است .
هامش
( 1 ) منگال داس و دستغاله است .