تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
( نيك نادان در اصل نيك منه . . . )
سنائى . رجوع به : آنكس كه دانا . . . ، شود .

بددل نباشد سزاوار گاه .

( هنر خود دليريست بر جايگاه * كه . . . )
فردوسى . رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .

بددل نگردد بگيتى بلند .

( نبايد كه پيچد ز راه گزند * كه . . . )
فردوسى . رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .

بد دليرا بردبارى نام منه

. مرزبان‌نامه . نظير : و حلم الفتى فى غير موضوعه الجبن .

بددهنى خواندى

. اين خواهش يا اين گفتار نه بجاى خود بود .

بد را بايد بد گفت خوب را خوب

. اگر پيش از اين كارهاى بدى كرده است اين يك كارش خوب بوده .

بد را حاجت نفرين نباشد .

( نكويان را دعاى خير ميكن * كه . . . )
محيط قمى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .

بدر بىنقصان و زر بىبار و گل بىخار نيست .

( گر دلم در عشق تو ديوانه شد عيبش مكن . . . )
سعدى . رجوع به : گنج و مار و . . . ، شود .
بدرختى كه پر گره شد و زشت در زنند آتش و كنند انگشت . اوحدى .

به درد خدا پردهء پرده‌در .

( تو تا زنده‌اى پردهء كس مدر . . . )
حضرت اديب . رجوع به پرده كس را . . . ، شود .
به درد دل و گوش غرم سترگ اگر بشنود نام چنگال گرگ . فردوسى .
به درد كسان دل مداريد شاد كه گردون هميشه نگردد بداد . اسدى .

به درد نار چون پر گرددش پوست

.
دلم از غم هميشه ابر دارد * ازيرا زين دو چشمم سيل بارد به درد ترسم از بس غم كه در اوست . . . )
ويس و رامين .

به درد نهار سرتيپ نميخورد

. مثل شرحى دارد كه بالفعل فراموش كرده‌ام .

بدر گردد مه چو با خورشيد گردد ملتقا .

( اين همه تابش ز روى و راى او نشگفت از آنك . . . )
سنائى . رجوع به : آلوچو به آلو . . . ، شود .

بدر ميگويم ديوار تو گوش كن

. رجوع به : اياك اعنى . . . ، شود .

بدرو راحت ندهند منگالت « 1 » را كه نميگيرند

. درين اقدام اگر سود نبرى زيانى نخواهى كرد .

بدرويش گفتند بساط برچين دست بر دهان گذاشت

. مقصود از درويش در اين‌جا سخنور و هنگامه‌گير است .
هامش
( 1 ) منگال داس و دستغاله است .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 402 | على اكبر دهخدا