بر ميانش روز و شب بسته چو دو پيكر كمر * از يمينش خنجرى در چپ ز بدخواهان سرى
روح قدسش دردميده جان علوى در بدن * چون گرفت از اعتدال چارگوهر عنصرى
رمح خطى را به چشم دشمن اندر طاعنى * سيف هندى را به گردن مر عدو را شاهرى
بازگردد روز مردان بگذرد قحط الرجال * اينمثل دانى كه هست هر اوليرا آخرى
از بزيدن اوفتد باد شرنگانگيز خصم * باز رويد زين چمنها لاله و سيسنبرى
بازگردد چشم نرگس كورى هر زشت زاغ * زاغ گريد گل بخندد چون قباد و سنجرى
رستما بر پشت رخش آهنين پى برنشين * كه جهان از تخمهء ارژنگ شد مازندرى . )
حضرت اديب .
بالعدل قامت السموات و الارض
. رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
بالله ار خاك مرده باز كنند نشناسى توانگر از درويش .
( يكى امروز كامران بينى * ديگرى را دل از مجاهده ريش
روزكى چند باش تا بخورد * خاك مغز سر خيال انديش
فرق شاهى و بندگى برخاست * چون قضاى نبشته آمد پيش )
سعدى .
نظير :
اگر دو كلهء پوسيده بركشى ز دو گور * سر امير كه داند ز كلهء گراى « 1 » .
منصور بن نوح سامانى .
باميد سوزن كلند گم كردن
. در آرزوى ناچيز و بىارزى گرانبهائى را از دست دادن . تمثل :
اى شده عمرت تباه از بهر آنك * بر اميد سوزنت گم شد كلند .
ناصر خسرو .
رجوع به : خر دادن و خيار ستدن ، شود .
باميد كباب داغ چشيدن
. تمثل :
كسى كه جنگ تو جويد كشد عذاب و عنا * كسى كه كين تو ورزد خورد عنا و عذاب
يكى نهاده بود گوش بر اميد سرود * يكى چشيده بود داغ بر اميد كباب .
قطران .
هركه يك روز جست كينهء او * . . .
گوش داده بود بطمع سرود * داغ خورده بود بطمع كباب .
قطران .
باميد محسن منشين محسن آبآور نيست
. داشتن اين انتظار از او بيجاست .
باميد هزار دوست يك دشمن مكن .
( . . . زيرا كه آن هزار دوست از نگاهداشتن تو غافل شوند * و آن دشمن از بدسگاليدن تو غافل نشود . )
قابوس وشمگير .
بانبوه جستن نه نيك است جنگ شكستى بود باد ماند بچنگ .
فردوسى .
به اندازه به هركه او مىخورد كه چون خوردى افزون بكاهد خرد .
اسدى .
رجوع به : اگر شراب ندانى خورد زهر است . . . ، شود .
هامش
( 1 ) گراى سر تراش و موى زن و بلغت امروزين سلمانى باشد .