تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧

به او نگفته از آنجا پاشو اينجا بنشين

. نهايت ، در مطلق اخلاق و بيشتر در رذائل صفات و گاهى در شكل و شمائل شبيه به او است . رجوع به : عطسهء . . . ، شود .
بايران شود باژ يكسر شهان نشد باژ او هيچ جاى از جهان . اسدى . رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
بايران هرآنگه كه آسوده شاه بهر كشورى برندارد سپاه ببايد ز هر جاى دشمن بكين پرآشوب گردد سراسر زمين . فردوسى .
بايرانى چگونه شاد خواهد بود تورانى پس از چندين بلا كامد ز ايرانشهر بر توران . فرخى . رجوع به : اترك التروك . . . ، شود .

بايست تا قائم مقام از باغ درآيد

. رجوع به : آنقدر بايست تا علف . . . و باش تا قائم مقام . . . ، شود .

بايست تا علف زير پايت سبز شود

. رجوع به : آنقدر بايست تا علف . . . ، شود .

به اين شكستگى ارزد به صد هزار درست

. مأخوذ از بيت ذيل حضرت شمس الدين محمد خواجه حافظ شيرازيست :
بكن معاملهء وين دل شكسته بخر * كه با شكستگى ارزد به صد هزار درست .
رجوع به : دود از كنده برميخيزد ، شود .

به اين لباس بمحشر نمود خواهى كرد

؟ رجوع به : با اين ريش . . . ، شود .

بباد آتش تيز برتر شود .

( . . . پلنگ از زدن كينه‌ورتر شود . )
سعدى . رجوع به : آتش از باد تيزتر گرد ، شود .
بباده دست ميالاى كانهمه خونيست كه قطره قطره چكيده است از دل انگور .
( ببين كه تا شكمت سير و تنت پوشيده است * چه مايه جانورند از تو خسته و رنجور چه بارهاست ز تو بر تن سوام و هوام * چه داغهاست ز تو بر دل و حوش و طيور بدشت جانورى خار مىخورد غافل * تو تيز ميكنى از بهر صلب او ساطور كناغ چند ضعيفى به خون دل بتند * بجمع آرى كاين اطلس است و آن سيفور ز كرم مرده كفن دركشى و برپوشى * ميان اهل مروت كه داردت معذور بدان هوس كه دهن خوش كنى ز غايت حرص * نشسته‌يى مترصد كه قى كند زنبور . . . )
ظهير فاريابى .
ببازو كند شير همواره كار هرآنجا كه او شد بيايد شكار . فردوسى .
ببازيگرى ماند اين چرخ مست كه بازى برآرد بهفتاد دست
( . . . زمانى بباد و زمانى بميغ * زمانى بخنجر زمانى بتيغ زمانى بدست يكى ناسزا * زمانى خود آرد ز سختى رها