به او نگفته از آنجا پاشو اينجا بنشين
. نهايت ، در مطلق اخلاق و بيشتر در رذائل صفات و گاهى در شكل و شمائل شبيه به او است . رجوع به : عطسهء . . . ، شود .
بايران شود باژ يكسر شهان نشد باژ او هيچ جاى از جهان .
اسدى .
رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
بايران هرآنگه كه آسوده شاه بهر كشورى برندارد سپاه ببايد ز هر جاى دشمن بكين پرآشوب گردد سراسر زمين .
فردوسى .
بايرانى چگونه شاد خواهد بود تورانى پس از چندين بلا كامد ز ايرانشهر بر توران .
فرخى .
رجوع به : اترك التروك . . . ، شود .
بايست تا قائم مقام از باغ درآيد
. رجوع به : آنقدر بايست تا علف . . . و باش تا قائم مقام . . . ، شود .
بايست تا علف زير پايت سبز شود
. رجوع به : آنقدر بايست تا علف . . . ، شود .
به اين شكستگى ارزد به صد هزار درست
. مأخوذ از بيت ذيل حضرت شمس الدين محمد خواجه حافظ شيرازيست :
بكن معاملهء وين دل شكسته بخر * كه با شكستگى ارزد به صد هزار درست .
رجوع به : دود از كنده برميخيزد ، شود .
به اين لباس بمحشر نمود خواهى كرد
؟ رجوع به : با اين ريش . . . ، شود .
بباد آتش تيز برتر شود .
( . . . پلنگ از زدن كينهورتر شود . )
سعدى .
رجوع به : آتش از باد تيزتر گرد ، شود .
بباده دست ميالاى كانهمه خونيست كه قطره قطره چكيده است از دل انگور .
( ببين كه تا شكمت سير و تنت پوشيده است * چه مايه جانورند از تو خسته و رنجور
چه بارهاست ز تو بر تن سوام و هوام * چه داغهاست ز تو بر دل و حوش و طيور
بدشت جانورى خار مىخورد غافل * تو تيز ميكنى از بهر صلب او ساطور
كناغ چند ضعيفى به خون دل بتند * بجمع آرى كاين اطلس است و آن سيفور
ز كرم مرده كفن دركشى و برپوشى * ميان اهل مروت كه داردت معذور
بدان هوس كه دهن خوش كنى ز غايت حرص * نشستهيى مترصد كه قى كند زنبور . . . )
ظهير فاريابى .
ببازو كند شير همواره كار هرآنجا كه او شد بيايد شكار .
فردوسى .
ببازيگرى ماند اين چرخ مست كه بازى برآرد بهفتاد دست
( . . . زمانى بباد و زمانى بميغ * زمانى بخنجر زمانى بتيغ
زمانى بدست يكى ناسزا * زمانى خود آرد ز سختى رها