چو چيزيش خواهى و ندهد متاب * مبر ز آتش خشمش از رويت آب
همه خوى و كردار او را ستاى * همان دشمنش را نكوهش فزاى
ز سستى مدان گر بود نيكمرد * كه داند چو نيكى بدى نيز كرد
مبين نرمى پشت شمشير تيز * گزارش نگر گاه خشم و ستيز
تو از بردباران بدل ترس دار * كه از تند در كين بتر بردبار
مگردان دروغ آنچه گويد سخن * وز آنچت بپرسد نهان زو مكن
گرت چيزى اندر خور شهريار * فزونى بود آيد او را به كار
به دو بخش هرچند داريش دوست * كه نيز آنچه الفقدى از جاى اوست
نبايد شد از خندهء شه دلير * نه خنده است دندان نمودن ز شير
چو دريا نمايدت در خوشاب * همى جوى در و همى ترس از آب
اگرچه پرستى ورا بيشمار * برو بر مكن ناز و كژى ميار
كه گر خواهد او چون تو يابد بسى * دهد جاى و جاهت بديگر كسى
مزن فال بد پيشش از هيچ سان * بد و نيك رازش مگو با كسان
هرآنگه كه كاريت فرمود شاه * در آنوقت هيچ آرزو زو مخواه
چو فرهنگى آموزيش نرم باش * بگفتار با شرم و آزرم باش
چنانش نماى از دل راه جوى * كه از وى تو گيرى همى رنگ و بوى
به نخجيرگاه و صف رزم و كين * نگرد از برش دور گامى زمين
گر از جاه باشى سر انجمن * تو آن جاه از او دان نه از خويشتن
بدان تا تو با بزم باشى و سور * مگرد از پرستيدن شاه دور
چو نزدش بوى بسته كن چشم و گوش * بر او جز به نرمى زمانى مكوش
ز كسهاى او بد مران پيش اوى * سخنها جز آن كش خوش آيد مگوى
ره اسب و آرايش بزم و ساز * ز هرسان كه دارد شه سرفراز
تو ز انسان مياور ز كار آگهى * كه باشه برابر نشايد رهى
چو چندين رهى را ببايد گهر * نگر شاهرا چند بايد دگر
ز كهتر پرستيدن و خوشخوئيست * ز مهتر نوازيدن و نيكوئيست .
اسدى طوسى .
اى تهىدست رفته در بازار ترسمت پر نياورى دستار .
سعدى . نظير :
هركه او بيمايه در بازار رفت * عمر رفت و بازگشت او خام و تفت .
مولوى .
بىآرد مىشود بسوى خانه ز آسيا * آنكو نبرده گندم و جو بآسيا شده است .
ناصر خسرو .
اى جوان حاضر تو پيرانند با دب رو كه خرده گيرانند .
اوحدى .
نظير :
خرده بينانند در عالم بسى * واقفند از كار و بار هركسى .
بهائى .