قرآن كريم . سورهء 68 . آيهء 17 و 18 . چنان كه باز جلال الدين محمد بلخى فرمايد :
ترك استثنا مرادم قسوتيست * نى همى گفتن ، كه عارض حالتيست .
مولوى .
اى بسا نخل جسارت كو خسارت داد بار
( خيره گستاخانه هر جا دم نمىشايد زدن . . . )
قاآنى
اى بسوى خويش كرده صورت من زشت من نه چنانم كه مىبرى تو گمانم آينهام من اگر تو زشتى زشتم ور تو نكوئى نكوست سيرت و سانم .
ناصر خسرو .
نظير : المؤمن مرآت المؤمن . القلوب تتشاهد . كولى غربال برو گرفته برفيق گفت مرا چگونه مىبينى گفت بدانگونه كه تو مرا مىبينى . و رجوع به : از دل بدل راه است ، شود .
اى پخته نگشته باتش عقل اميد تو بس خام مىنمايد .
مسعود سعد .
رجوع به : اندر جهان به از . . . ، شود .
اى پسر چون حاجتى افتد ترا همت از صاحبدلى كن التماس پس به صاحب دولتى كن التجا .
( يك حديثم يادگار است از پدر . . . )
سلمان ساوجى . رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .
اى پسر گر ملازم شاهى نتوان بود غافل و ساهى
( . . . بخش كن روز خويش و شبرا نيز * مگذران بر فسوس عمر عزيز
شب سه ساعت بامر حق كن صرف * سه حساب و كتاب و دفتر و حرف
سه بتدبير ملك و راى صواب * سه بآسايش و تنعم و خواب
بكنى گر مدبرى و مصيب * روز را هم بر اين قياس نصيب
پيش سلطان خشمناك مرو * در دم پنجهء هلاك مرو
موج درياست قربت شاهان * خشم ايشان بلاى ناگاهان
اول روز پيش شاه مدام * جهد كن تا سبق برى بسلام
شاهرا بىنفاق طاعت كن * بقبولى از او قناعت كن
گر تو را كم دهد مرو در خشم * ور به او بيشتر مگردان چشم
چشم پر كن بدوستان قرين * گوش بر دشمنان گوشهنشين
هيزم خشك و برق آتشبار * مرد خفته است و دشمن بيدار
سود كس بر زيان او مپسند * فتنه بر آستان او مپسند
هركه را شاه بركشد بپذير * وانكه را دشمن است دست مگير
دل در او بند و گنجش افزون كن * وانكه نگذاشت رنجش افزون كن