احسن الى من اسا ، شود .
اولين بند در ره آدم بود ناى گلو و طبل شكم
( . . . مهترين بند هست ناى گلو * كندت طبل بطن شش پهلو
طبل و نايست اصل فتنه و شر * هردو بگذار خوار و خود بگذر . )
سنائى . رجوع به : از گلوبنده . . . و رجوع به : آدمى را در اين كهن برزخ . . . ، شود .
اولين نقطه گرچه چست بود آخرين بهتر از نخست بود
( . . . مردم آن پيشهء كه بيش كنند * زان نكوتر بود كه پيش كنند
حرف طفلان زيرك از كه و مه * پنجشنبه به آيد از شنبه
كرسئى كش درودگر سازد * هرچه پستر لطيفتر سازد )
امير خسرو دهلوى .
رجوع به : اگر خواهى شوى خوش . . . ، شود .
او مرد و رفت بدنياى حق ما ماندهايم در اين دنياى ناحق
. در اين نقلى كه از آن مرده ميكنم دروغزن نيستم .
اهل ادب را اديب داند مقدار .
( قدر گهر جز گهرفروش نداند . . . )
فرخى .
نظير :
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى .
مردى بايد كه قدر مردى داند .
شبهفروش چه داند بهاى در ثمين را .
قدر لوزينه خر كجا داند . خر چه داند بهاى قند و نبات . قدر عيسى كجا شناسد خر . قيمت زعفران چه داند خر .
اهل البيت ادرى بما فى البيت
. مردمان خانه به آنچه در خانه است آگاهتر باشند .
اهل الدول الملهمون
. نقل از لباب الالباب عوفى . رجوع به : ارباب الدول ملهمون ، شود .
اهل بخيه است
. ( فلان . . . ) چنان كه گمان ميبريد او در اين امر بىسررشته نيست .
اهل دنيا اهل دين نبود ازيرا راست نيست هم سكندر بودن و هم آب حيوان داشتن .
سنائى .
نظير : دين و دنيا بهم نيايد راست .
اهل عالم همه كشاورزند هرچه كارند همچنان دروند .
ابن يمين .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
اهل معنى همه يك جا جمعند
. بمزاحى آميخته بخوشآمد به چند تنى كه در جائى گرد آمدهاند گويند . نظير :
حضور مجلس انس است و دوستان جمعند .
حافظ .
اهل نگردد بعمامه سفيد خر نشود از جل ديبا فقيه .
امير خسرو . « 1 »
نظير : خر ار جل ز اطلس بپوشد خر است . گفت چگونه مىبينى اين ديباى معلم را بر اين حيوان لا يعلم گفتم خطى زشت است كه به آب زر نوشته است . و رجوع به : نه محقق بود . . . ، شود .
هامش
( 1 )L'habit ne fait pas le moine .