تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
احسن الى من اسا ، شود .
اولين بند در ره آدم بود ناى گلو و طبل شكم
( . . . مهترين بند هست ناى گلو * كندت طبل بطن شش پهلو طبل و نايست اصل فتنه و شر * هردو بگذار خوار و خود بگذر . )
سنائى . رجوع به : از گلوبنده . . . و رجوع به : آدمى را در اين كهن برزخ . . . ، شود .
اولين نقطه گرچه چست بود آخرين بهتر از نخست بود
( . . . مردم آن پيشهء كه بيش كنند * زان نكوتر بود كه پيش كنند حرف طفلان زيرك از كه و مه * پنجشنبه به آيد از شنبه كرسئى كش درودگر سازد * هرچه پستر لطيف‌تر سازد )
امير خسرو دهلوى . رجوع به : اگر خواهى شوى خوش . . . ، شود .

او مرد و رفت بدنياى حق ما مانده‌ايم در اين دنياى ناحق

. در اين نقلى كه از آن مرده ميكنم دروغ‌زن نيستم .

اهل ادب را اديب داند مقدار .

( قدر گهر جز گهرفروش نداند . . . )
فرخى . نظير :
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى .
مردى بايد كه قدر مردى داند .
شبه‌فروش چه داند بهاى در ثمين را .
قدر لوزينه خر كجا داند . خر چه داند بهاى قند و نبات . قدر عيسى كجا شناسد خر . قيمت زعفران چه داند خر .

اهل البيت ادرى بما فى البيت

. مردمان خانه به آنچه در خانه است آگاهتر باشند .

اهل الدول الملهمون

. نقل از لباب الالباب عوفى . رجوع به : ارباب الدول ملهمون ، شود .

اهل بخيه است

. ( فلان . . . ) چنان كه گمان ميبريد او در اين امر بىسررشته نيست .
اهل دنيا اهل دين نبود ازيرا راست نيست هم سكندر بودن و هم آب حيوان داشتن . سنائى . نظير : دين و دنيا بهم نيايد راست .
اهل عالم همه كشاورزند هرچه كارند همچنان دروند . ابن يمين . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .

اهل معنى همه يك جا جمعند

. بمزاحى آميخته بخوش‌آمد به چند تنى كه در جائى گرد آمده‌اند گويند . نظير :
حضور مجلس انس است و دوستان جمعند .
حافظ .
اهل نگردد بعمامه سفيد خر نشود از جل ديبا فقيه . امير خسرو . « 1 » نظير : خر ار جل ز اطلس بپوشد خر است . گفت چگونه مىبينى اين ديباى معلم را بر اين حيوان لا يعلم گفتم خطى زشت است كه به آب زر نوشته است . و رجوع به : نه محقق بود . . . ، شود .
هامش
( 1 )L'habit ne fait pas le moine .