بنوازد دعا كنش از جان * بزند سرمپيچى از فرمان
مال خواهد كليد گنج ببر * مرد جويد بكوش و رنج ببر
گر بآبت فرستد از آتش * برخ هر دو رخ درآور خوش
با كسى كو به راه پيشتر است * نزد سلطان بجاه بيشتر است
گر بزرگى كند مدارش خرد * كه تو را بار او ببايد برد
آنكه بر صيد شاه دام نهد * بوسه بر دست هر غلام دهد
تا كه باشد دل غلامى دور * از تو كارت كجا پذيرد نور
بر فتوح كسان ميفكن چشم * ور فتوحت نشد مشو در خشم
ور گروهى مخالف شاهند * راه ايشان مده كه بىراهند
عيب كس بر تو چون شود تابان * ديده از ديدنش فرو خوابان
جهد كن تا چو ناكس اوباش * نكنى سر مملكت را فاش
در مياندار بند به كوشى * بر زبان نيز مهر خاموشى
با كسى كش نمىتوان زد مشت * ور بكوشى نمىتوانى كشت
اندكى خلق خوشترك بايد * ور فتوحى است مشترك بايد
خاطر شاه را چو آينه دان * همه نقشى در او معاينه دان
آنكه تا بود نقش راست شمرد * نقش كژ پيش او نشايد برد .
اوحدى .
بدان كز همه چيزها آشكار * بگردد سبكتر دل شهريار
دم پادشاهان اميد است و بيم * يكى را سموم و دگر را نسيم
چو چرخ است كردارشان گرد گرد * يكى شاد از ايشان يكى پر ز درد
چو رفتى بر شه پرستنده باش * كمربسته فرمانشرا بنده باش
چنان كن كه هركس كه نزديك اوست * برادر شود با تو دلسوز و دوست
اگرچه ندارى گنه نزد شاه * چنان باش پيشش كه مرد گناه
بهركار به روى دليرى مكن * مگو پيش او چون همالان سخن
بپرهيز از او بر بد آراستن * هم از آرزوى كسان خواستن
اگر چند گستاخ داردت پيش * چنان ترس از او كز بدانديش خويش
منه پيش او درگه خشم پاى * چو خشم از تو دارد تو پوزش نماى
زيانش مخواه از پى سود كس * بكارش درون راستى جوى و بس
ز كردار گفتار بر مگذران * مگوى آنچه دانش ندارى بران
بهر نيكيش دار سيصد سپاس * هم اندك دهش زو فراوانشناس
بخوبانش بر ديده مگمار هيچ * وزان ره كه فرموده باشد بسيج « 1 »
هامش
( 1 ) ( وزان ره كه فرمود پاسخ بسيج ) نسخه بدل .