تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
بنوازد دعا كنش از جان * بزند سرمپيچى از فرمان مال خواهد كليد گنج ببر * مرد جويد بكوش و رنج ببر گر بآبت فرستد از آتش * برخ هر دو رخ درآور خوش با كسى كو به راه پيشتر است * نزد سلطان بجاه بيشتر است گر بزرگى كند مدارش خرد * كه تو را بار او ببايد برد آنكه بر صيد شاه دام نهد * بوسه بر دست هر غلام دهد تا كه باشد دل غلامى دور * از تو كارت كجا پذيرد نور بر فتوح كسان ميفكن چشم * ور فتوحت نشد مشو در خشم ور گروهى مخالف شاهند * راه ايشان مده كه بىراهند عيب كس بر تو چون شود تابان * ديده از ديدنش فرو خوابان جهد كن تا چو ناكس اوباش * نكنى سر مملكت را فاش در ميان‌دار بند به كوشى * بر زبان نيز مهر خاموشى با كسى كش نمىتوان زد مشت * ور بكوشى نمىتوانى كشت اندكى خلق خوشترك بايد * ور فتوحى است مشترك بايد خاطر شاه را چو آينه دان * همه نقشى در او معاينه دان آنكه تا بود نقش راست شمرد * نقش كژ پيش او نشايد برد .
اوحدى .
بدان كز همه چيزها آشكار * بگردد سبكتر دل شهريار دم پادشاهان اميد است و بيم * يكى را سموم و دگر را نسيم چو چرخ است كردارشان گرد گرد * يكى شاد از ايشان يكى پر ز درد چو رفتى بر شه پرستنده باش * كمربسته فرمانشرا بنده باش چنان كن كه هركس كه نزديك اوست * برادر شود با تو دلسوز و دوست اگرچه ندارى گنه نزد شاه * چنان باش پيشش كه مرد گناه بهركار به روى دليرى مكن * مگو پيش او چون همالان سخن بپرهيز از او بر بد آراستن * هم از آرزوى كسان خواستن اگر چند گستاخ داردت پيش * چنان ترس از او كز بدانديش خويش منه پيش او درگه خشم پاى * چو خشم از تو دارد تو پوزش نماى زيانش مخواه از پى سود كس * بكارش درون راستى جوى و بس ز كردار گفتار بر مگذران * مگوى آنچه دانش ندارى بران بهر نيكيش دار سيصد سپاس * هم اندك دهش زو فراوان‌شناس بخوبانش بر ديده مگمار هيچ * وزان ره كه فرموده باشد بسيج « 1 »
هامش
( 1 ) ( وزان ره كه فرمود پاسخ بسيج ) نسخه بدل .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 321 | على اكبر دهخدا