اول العلم معرفة الجبار و آخر العلم تفويض الامر اليه
. سر دانش ساخت خداست و پايان آن واگذاشتن كارها به او تعالى .
اول الفكر آخر العمل
. در اقوال حكما مشهور است كه اول الفكر آخر العمل يعنى علت غائيه در فكر ، اول هر علل درآيد ولى در خارج مؤخر است از هر علت . نقل از حاشيهء مثنوى خط ابراهيم بن اوليا سميع شيرازى صفحهء 312 . كلمهء جامعه اوائل فيلسوفان و قاعدهء مقررهء اكابر حكماست كه گويند هر صانع و عاملى نخست نتيجه و غايت عمل را منظور كند و انديشهء خود را در آن به كار برد و آنگاه بدان كار پردازد و همان اول فكر اوست كه در آخر به كار آيد چنان كه درودگر و نجار اول جلوس بر سرير را بينديشد آنگاه شروع بساختن سرير كند . فرج اللّه الحسينى . نقل از حاشيهء مثنوى چاپ علاء الدوله 1299 . صفحه 126 . تمثل
ظاهر آن شاخ اصل ميوه است * باطنا بهر ثمر شد شاخ هست
گر نبودى ميل و اميد ثمر * كى نشاندى باغبان بيخ شجر
پس بمعنى آن شجر از ميوه زاد * گر به صورت از شجر بودش نهاد
مصطفى ز اين گفت كادم و انبيا * خلف من باشند در زير لوا
بهر اين فرموده است آن ذو فنون * رمز نحن الاخرون السابقون
گر به صورت من ز آدم زادهام * من بمعنى جد جد افتادهام
كز براى من بدش سجده ملك * وز پى من رفت بر هفتم فلك
پس ز من زائيد در معنى پدر * پس ز ميوه زاد در معنى شجر
اول فكر آخر آمد در عمل * خاصه فكرى كو بود وصف ازل .
مولوى .
چيست اصل و مايهء هر پيشهاى * جز خيال و جز عرض انديشهاى
جمله اجزاى جهان را بيغرض * درنگر حاصل نشد جز از عرض
اول فكر آخر آمد در عمل * به نيت عالم چنان دان در ازل
ميوهها در فكر دل اول بود * در عمل ظاهر به اول مىشود
چون عمل كردى شجر بنشاندى * اندر آخر حرف اول خواندى .
مولوى .
با تو ميگويد آن حكيم ولى * كاول الفكر آخر العمل .
اوحدى .
اول انديشه وانگهى گفتار .
( پايبست آمده است و پس ديوار . )
نظير :
سخندان پرورده پير كهن * بينديشد آنگه بگويد سخن .
سعدى .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
اول بچش بعد بگو بىنمك است
. نقل از مجموعهء امثال مختصر طبع هندوستان .
نظير : نكشيده ده من كم !
اول برادريت را ثابت كن سپس ادعاى ميراث كن
. نظير : ثبت العرش ثم انقش .