تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢

انهن يغلبن العاقل و يغلبهن الجاهل

. حديث . اقتباس :
گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان * غالب آيد سخت و بر صاحبدلان باز بر زن جاهلان غالب شوند * زانكه ايشان تند و بس خيره‌روند كم‌بودشان رقت و لطف و و داد * زانكه حيوانيست غالب بر نهاد مهر و رقت وصف انسانى بود * خشم و شهوت وصف حيوانى بود :
مولوى . رجوع به : اگر پارسا باشد و راىزن . . . ، شود .

انى اخاف على امتى بعدى ثلاثا حيف الائمة و الايمان بالنجوم و تكذيب القدر .

حديث . بر امت خويش پس از خود بر سه چيز ترسانم . ستم پيشوايان و گرويدن به احكام ستاره‌شناسى و دروغ‌شمردن اختيار انسانى . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . و رجوع به : النجوم حق و احكام باطل . . . ، شود .

او چيزى گفت ما را خوش آمد ما نيز چيزى نوشتيم تا او را خوش آيد

. گويند شاعرى لئيمى را مدح گفت ممدوح بصلت به او حوالت چند خروار غله داد . عامل كه بخل خداوندگار ميدانست بنزد خواجه آمد و تكليف خواست . گفت هيچ نبايد داد چه آن روز . . . نظير :
بشعر اندرت مردم خواندم اى خر * كه تا كارم ز تو گيرد فروغى خطى ما را تو هم دادى و شايد * دروغى را چه آيد جز دروغى .
سنائى .

او خوان نهاد و ديگرى دعوت خورد

. او رنجى برد و ديگرى آسانى ديد . تمثل : اسلاف او زحمت كشيدند و او سلطنت كرد و اجداد او خوان نهادند و او دعوت خورد . تاريخ سلاجقهء كرمان . رجوع به : اللّه اللّه . . . ، شود .
او را تو بده درم خريدى آخر نه بقدرت آفريدى .
( بر بنده مگير خشم بسيار * جورش مكن و دلش ميازار . . . )
سعدى .

او را چه زنى كه روزگارش زده است .

( آزار دل عاشق مسكين چه كنى . . . )
داعى . رجوع به : آن را چه زنى . . . ، شود .

او را چه غمى بود كه بتواند گفت .

( نالنده كبوترى چو من طاق از جفت * كز نالهء او دوش نخفتيم و نخفت او ناله همى كرد و منش مىگفتم . . . )
رجوع به : اسكندر شاخ دارد . . . ، شود .

او سواره است و ما پياده

. مثال : بىگرو و گواهى هزار تومان از من به قرض گرفته حالا دو سال است او سواره است و من پياده .

اوفتد بر گردن او كانديشهء تنها كند .

( دشمنش انديشه تنها كرد و بر گردن فتاد . . . ، * هركه او دارد شمار خانه با بازار راست چون ببازار اندر آيد خويشتن رسوا كند . )
منوچهرى .