انهن يغلبن العاقل و يغلبهن الجاهل
. حديث . اقتباس :
گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان * غالب آيد سخت و بر صاحبدلان
باز بر زن جاهلان غالب شوند * زانكه ايشان تند و بس خيرهروند
كمبودشان رقت و لطف و و داد * زانكه حيوانيست غالب بر نهاد
مهر و رقت وصف انسانى بود * خشم و شهوت وصف حيوانى بود :
مولوى .
رجوع به : اگر پارسا باشد و راىزن . . . ، شود .
انى اخاف على امتى بعدى ثلاثا حيف الائمة و الايمان بالنجوم و تكذيب القدر .
حديث . بر امت خويش پس از خود بر سه چيز ترسانم . ستم پيشوايان و گرويدن به احكام ستارهشناسى و دروغشمردن اختيار انسانى . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . و رجوع به : النجوم حق و احكام باطل . . . ، شود .
او چيزى گفت ما را خوش آمد ما نيز چيزى نوشتيم تا او را خوش آيد
. گويند شاعرى لئيمى را مدح گفت ممدوح بصلت به او حوالت چند خروار غله داد . عامل كه بخل خداوندگار ميدانست بنزد خواجه آمد و تكليف خواست . گفت هيچ نبايد داد چه آن روز . . . نظير :
بشعر اندرت مردم خواندم اى خر * كه تا كارم ز تو گيرد فروغى
خطى ما را تو هم دادى و شايد * دروغى را چه آيد جز دروغى .
سنائى .
او خوان نهاد و ديگرى دعوت خورد
. او رنجى برد و ديگرى آسانى ديد .
تمثل : اسلاف او زحمت كشيدند و او سلطنت كرد و اجداد او خوان نهادند و او دعوت خورد . تاريخ سلاجقهء كرمان . رجوع به : اللّه اللّه . . . ، شود .
او را تو بده درم خريدى آخر نه بقدرت آفريدى .
( بر بنده مگير خشم بسيار * جورش مكن و دلش ميازار . . . )
سعدى .
او را چه زنى كه روزگارش زده است .
( آزار دل عاشق مسكين چه كنى . . . )
داعى . رجوع به : آن را چه زنى . . . ، شود .
او را چه غمى بود كه بتواند گفت .
( نالنده كبوترى چو من طاق از جفت * كز نالهء او دوش نخفتيم و نخفت
او ناله همى كرد و منش مىگفتم . . . )
رجوع به : اسكندر شاخ دارد . . . ، شود .
او سواره است و ما پياده
. مثال : بىگرو و گواهى هزار تومان از من به قرض گرفته حالا دو سال است او سواره است و من پياده .
اوفتد بر گردن او كانديشهء تنها كند .
( دشمنش انديشه تنها كرد و بر گردن فتاد . . . ، * هركه او دارد شمار خانه با بازار راست
چون ببازار اندر آيد خويشتن رسوا كند . )
منوچهرى .