تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
اذا جمعت فى المرء و المرء مفلس * فليس له قدر به مقدار درهم .
و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

الفقر فخرى

. حديث . اقتباس : عاشقانت نعرهء الفقر فخرى ميزنند . خواجه عبد اللّه انصارى .
ره سوى حق بيحد اما هست اقرب راه فقر * بهر آن كالفقر فخرى گفتهء پيغمبر است .
مير على شير .

الفقير لا يملك شيئا و لا يملك

.
الفنجگه دانش اين سرايست اينجا بطلب هرچه مر ترا نيست . ناصر خسرو . نظير : الدنيا مزرعة الاخرة .

الف هيچ ندارد

. براى شناساندن الف با بكودكان رسم بود كه معلم ميگفت با يكى به زير دارد تا دوتا بسر دارد الف هيچ ندارد . و در مثل مراد نشان دادن درويشى و فقر ممثل باشد . تمثل :
با كرم او الف كه هيچ ندارد * در سرش اكنون هواى ثروت شين است .
انورى .
هرچند كه كار تو در اين گنبد گردان * چون قد الف تاب و خم و پيچ ندارد امروز مكن تكيه بر اين حرف كه فردا * معلوم تو گردد كه الف هيچ ندارد .
معين الملك حسين ابن على الاصم .
چون الف آنكسى كه هيچ نداشت * از درون هيچ بند و پيچ نداشت .
سنائى .
سخنت چون الف ندارد هيچ * چه كشى از پى قبولش لام .
انورى .
آزاد شوى چون الف اگر چند * امروز به زير طمع چو دالى .
ناصر خسرو .

القابل لا يكون فاعلا

. قاعدهء حكمتى كه گويد : هستىپذير هستىبخش نباشد . شبيه به : فاقد شيئى معطى شيى نتواند بود . الفقير لا يملك شيأ و لا يملك .
ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستىبخش .
جامى .
خشك ابرى كه بود ز آب تهى * نايد از وى صفت آب دهى .
جامى .

القادم يزار

. رسيده را ديدار كنند . تمثل .
دل ميرود پذيره چو آيد غمش ز راه * بر حكم آنكه گويند القادم يزار .
حضرت اديب .

القاسم ملعون او مغبون

. نظير : القسام فى النار . قسمت‌كننده يا مغبون است يا ملعون

القاص لا يحب القاص

. تمثل : داستان‌سرايان و هنگامه‌گيران يكديگر را بدوست نگيرند .
گر عطارد نكوهدم شايد * زانكه القاص لا يحب القاص .
ابن يمين .
گر كند منشى فلك جورى * جز بابن يمين نباشد خاص . شايد آرى كه در زبانها هست * ذكر القاص لا يحب القاص .
ابن يمين .
از رقيبت دلم نيافت خلاص * زانكه القاص لا يحب القاص .
منسوب بحافظ .
سنبله كرد سنبلم را خاص * گرچه القاص لا يحب القاص .
منسوب بحافظ . نظير : همكار همكار را نتواند ديد .