اذا جمعت فى المرء و المرء مفلس * فليس له قدر به مقدار درهم .
و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
الفقر فخرى
. حديث . اقتباس : عاشقانت نعرهء الفقر فخرى ميزنند . خواجه عبد اللّه انصارى .
ره سوى حق بيحد اما هست اقرب راه فقر * بهر آن كالفقر فخرى گفتهء پيغمبر است .
مير على شير .
الفقير لا يملك شيئا و لا يملك
.
الفنجگه دانش اين سرايست اينجا بطلب هرچه مر ترا نيست .
ناصر خسرو .
نظير : الدنيا مزرعة الاخرة .
الف هيچ ندارد
. براى شناساندن الف با بكودكان رسم بود كه معلم ميگفت با يكى به زير دارد تا دوتا بسر دارد الف هيچ ندارد . و در مثل مراد نشان دادن درويشى و فقر ممثل باشد .
تمثل :
با كرم او الف كه هيچ ندارد * در سرش اكنون هواى ثروت شين است .
انورى .
هرچند كه كار تو در اين گنبد گردان * چون قد الف تاب و خم و پيچ ندارد
امروز مكن تكيه بر اين حرف كه فردا * معلوم تو گردد كه الف هيچ ندارد .
معين الملك حسين ابن على الاصم .
چون الف آنكسى كه هيچ نداشت * از درون هيچ بند و پيچ نداشت .
سنائى .
سخنت چون الف ندارد هيچ * چه كشى از پى قبولش لام .
انورى .
آزاد شوى چون الف اگر چند * امروز به زير طمع چو دالى .
ناصر خسرو .
القابل لا يكون فاعلا
. قاعدهء حكمتى كه گويد : هستىپذير هستىبخش نباشد . شبيه به :
فاقد شيئى معطى شيى نتواند بود . الفقير لا يملك شيأ و لا يملك .
ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستىبخش .
جامى .
خشك ابرى كه بود ز آب تهى * نايد از وى صفت آب دهى .
جامى .
القادم يزار
. رسيده را ديدار كنند . تمثل .
دل ميرود پذيره چو آيد غمش ز راه * بر حكم آنكه گويند القادم يزار .
حضرت اديب .
القاسم ملعون او مغبون
. نظير : القسام فى النار . قسمتكننده يا مغبون است يا ملعون
القاص لا يحب القاص
. تمثل : داستانسرايان و هنگامهگيران يكديگر را بدوست نگيرند .
گر عطارد نكوهدم شايد * زانكه القاص لا يحب القاص .
ابن يمين .
گر كند منشى فلك جورى * جز بابن يمين نباشد خاص .
شايد آرى كه در زبانها هست * ذكر القاص لا يحب القاص .
ابن يمين .
از رقيبت دلم نيافت خلاص * زانكه القاص لا يحب القاص .
منسوب بحافظ .
سنبله كرد سنبلم را خاص * گرچه القاص لا يحب القاص .
منسوب بحافظ .
نظير : همكار همكار را نتواند ديد .