شتاب و بدى كار اهريمن است * پشيمانى و رنج جان و تن است .
فردوسى .
خوى كبك صلح و خوى باز جنگ * شتاب است ديو و فرشته درنگ .
حضرت اديب .
ز راه خرد هيچگونه متاب * پشيمانى آرد دلت را شتاب
درنگ آورد راستىها پديد * ز راه خرد سر نبايد كشيد .
فردوسى .
ز دانا شنيدم يكى داستان * خرد شد بدينگونه همداستان
كه آهستهدل كى پشيمان شود * هم آشفته را هوش « 1 » درمان شود .
فردوسى .
هر آنكه كه بخت اندر آيد بخواب * سر مرد بيهوده گيرد شتاب .
فردوسى .
جوان سر سبك باشد و خويش كام * سبكسر سبكتر درآيد بدام .
اسدى .
سر مردمى بردبارى بود * چو تيزى كند تن بخوارى بود .
فردوسى .
ستون خرد بردبارى بود * چو تيزى كنى تن بخوارى بود .
فردوسى .
دل و مغز را دور دار از شتاب * خرد با شتاب اندر آيد بخواب .
فردوسى .
ستوده نباشد سر بادسار * بر اين داستان زد يكى هوشيار
كه گر باد خيره نجستى ز جاى * مگر يافتى چهره و دست و پاى .
فردوسى .
مدارا خرد را برادر بود * خرد بر سر دانش افسر بود .
فردوسى .
هر آنگه كه دانا بود پرشتاب * چه دانش مر او را چه در شوره آب .
فردوسى .
چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاكراى .
فردوسى .
چو پيمانشكن باشى و تيز مغز * نيايد ز پيكار تو كار نغز .
فردوسى .
ستون بزرگيست آهستگى * همان بخشش و داد و شايستگى .
فردوسى .
كه تندى پشيمانى آردت بار * تو در بوستان تخم تندى مكار .
فردوسى .
بهر كار بهتر درنگ از شتاب * بمان تا بتابد براين آفتاب .
فردوسى .
ور ايدون كه داور بود تيز مغز * نيايد ز گفتار او كار نغز .
فردوسى .
سبكسار تندى نمايد نخست * بفرجام كار انده آرد درست .
فردوسى .
نخستين به نرمى سخنگوى باش * بداد و بكوشش بىآهوى باش
چو كارت به نرمى نگردد نكوى * درشتى و آنگاه پس رز مجوى .
فردوسى .
دگر گفت كز ما چه نيكوتر است * كه بر دانش بخردان افسر است
چنين داد پاسخ كه آهستگى * كريمى و رادى و شايستگى .
فردوسى .
سر مردمى بردبارى بود * سبكسر هميشه بخوارى بود .
فردوسى .
چو نيكو كنش باشى و بردبار * نباشى به چشم خردمند خوار .
فردوسى .
هامش
( 1 ) هوش بمعنى منيه و مرگ باشد .