من آن مورم كه در پايم بمالند * نه زنبورم كه از نيشم بنالند
چگونه شكر اين نعمت گذارم * كه زور مردمآزارى ندارم .
سعدى .
الحمية راس كل دواء و المعدة بيت كل داء
. پرهيز و خويشتندارى سر همهء داروها و شكمخانهء همهء دردهاست . نظير : فى العافية خلف من الراقيه .
به كمتر خورش بس كن از خوردنى .
فردوسى .
نباشد فراوان خورش تندرست .
فردوسى .
ترا خورد بسيار بگزايدت * وگر كمخورى روز بفزايدت .
فردوسى .
مكن در خورش خويشتن چارسوى * چنان خور كه نيز آيدت آرزوى .
فردوسى .
الحميل غارم
. حديث . تاوان بر پايندان و پذيرفتار باشد ،
الحياء مانع الرزق . الحياء يمنع الرزق
. شرمگنى و آزرم روزى مرد ببندد . تمثل :
از شرم در بستهء روزى نگشايد * اين قفل كليدى بجز ابرام ندارد .
صائب . نظير :
كام دل نتوان گرفتن از جهان بيروى سخت * آتش آوردن برون از سنگ كار آهن است .
صائب .
قرن الحياء بالحرمان .
الحياء من الايمان
. حديث : اقتباس :
عين ايمان كه بود جز عثمان * حجت اين كالحيا من الايمان .
سنائى .
نظير :
شوخچشمى زيان ايمان است * شرمديده زبان ايمانست .
سنائى .
شرم از اثر عقل و اصل دين است * دين نيست تو را گر تو را حيا نيست .
سنائى .
هركه او از گذشته ياد كند * با دل خود بشرم داد كند
شوم دل را شكسته دارد و تن * شرم بستاندت ز ما و ز من
شرم با خود تو را بجنگ آرد * شرم رويت بنام و ننگ آرد
هركه را شرم كرد از او دورى * به درد پردههاى مستورى
شرم باشد بلاف نگرائى * بحديث گزاف نگرائى
مرد را شرم سرخروى كند * خلق را خوب خلقوخوى كند
يافت عثمان ز شرم ايمان زين * كاتب وحى گشت و ذو النورين .
اوحدى .
الحيلة ترك الحيله
. فريب تمام ، درگذشتن از فريب است .
الخائن خائف
. مرد نااستوار « 1 » و ناراست « 2 » هراسان و ترسنده باشد . رجوع به آن را كه حساب پاك است . . . ، شود .
الخبر عند الامير
. در نظاير مورد گويند .
الخبر يحتمل الصدق و الكذب
. آگاهى گاه راست و گاه دروغ باشد . رجوع
هامش
( 1 ) السامى فى الاسامى . . .
( 2 ) صراح .