اگر دادگر باشى اى شهريار نمانى و نامت بود يادگار .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند ، شود .
اگر دادگر چند بىكس بود ورا راستى پاسبان بس بود .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
اگر دارى از سنگ و آهن روان بفرسائى از گردش آسمان .
( . . . اگر سنگى آن آهن سنگخاست * وگر آهن آن سنگ آهنرباست . )
فتحعليخان ملك الشعراء .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . شود .
اگر دارى طرب كن و اگر ندارى طلب كن
. خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به :
از تو حركت . . . ، شود .
اگر دانا بود خصم تو بهتر كه با نادان شوى يار و برادر .
ناصر خسرو .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
اگر دانش به روزى برفزودى ز نادان تنگروزىتر نبودى .
سعدى . نظير :
بنادانان چنان روزى رساند * كه صد دانا در آن حيران بماند .
سعدى .
كيمياگر ز غصه مرده و رنج * ابله اندر خرابه يافته گنج .
سعدى .
فلك بمردم نادان دهد زمام مراد * تو اهل دانش و فضلى همين گناهت بس .
حافظ .
اى چرخ ز گردش تو خرسند نيم * آزادم كن كه در خور بند نيم
گر مهر تو با بىخرد و نااهل است * من نيز چنان اهل و خردمند نيم
دنيا كه در او زنده دليرا مرگيست « 1 » * نشو گل عيش من ز اندك برگيست
اصليست خرد كه فرغ او رنج دلست * شاخيست هنر كه برگ او بىبرگيست
بديعتر كو .
دانش و خواسته است نرگس و گل * كه بيك جاى نشكفند بهم
هركه را دانش است خواسته نيست * هركه را خواسته است دانش كم .
ابو الحسن شهيد .
آخر ملائى اول گدائيست . و رجوع به : اسب تازى شده مجروح . . . ، شود .
اگر دانى كه ناندادن ثوابست تو خود ميخور كه بغدادت خرابست .
بغداد خراب بودن كنايه از گرسنگى است . رجوع به : اگر بابا بيلزنى . . . و رجوع به : اول خويش . . . ، شود .
اگر در خواب بينى مرغ و ماهى بدولت ميرسى يا پادشاهى .
اگر دردم يكى بودى چه بودى .
( . . . وگر غم اندكى بودى چه بودى * ببالينم حبيبى يا طبيبى
از اين دو گر يكى بودى چه بودى . )
بابا طاهر .
هامش
( 1 ) مرگى و با و مرگا مرگى باشد .