اكثر الظنون ميون
. بيشتر گمانها دروغين باشد . رجوع به : اعمال مسلم را . . . ، شود .
اكثر اهل الجنة البله
. حديث ، تمثل :
اكثر اهل الجنه البله اى پدر * بهر اين گفته است سلطان البشر .
مولوى . نظير :
ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند * عاقل مباش تا غم ديوانگان خورى .
از گردش اين دايرهء بىپايان * برخوردارى دو نوع مردم را دان
يا باخبرى تمام از نيك و بدش * يا بىخبرى از خود و از كار جهان
خيام .
كاش گشاده نبود چشم من و گوش من * كافت جان من است عقل من و هوش من .
آن را كه هست خواب گران شب دراز نيست * بدبخت نيست چشم دل هركه باز نيست .
وحيد قزوينى .
بىگناه است آسمان در تيره بختىهاى ما * اختر ما را فروغ شعلهء ادراك سوخت .
صائب .
لو كنت اجهل ما علمت لسرنى * جهلى كما قد سائنى ما اعلم .
استراح من لا عقل له . جهل يعولنى خير من عقل اعوله . العقل عقال . هركه فهميد مرد هركه نفهميد برد ، آدم نفهم هزار من زور دارد . رجوع به : استن اين عالم اى جان . . . ، شود .
اكثر مصارع العقول تحت بروق الاطماع
. على عليه السلام . رجوع به : طمع آرد به مردان رنگ زردى ، شود .
اكرموا الضيف و لو كان كافرا
. مهمان را گرامى داريد هرچند ناسپاس يا بددين باشد .
نظير : مهمان حبيب خداست . مهمان هديهء خداست . و شبع الفتى لوم اذا جاع ضيفه . هديهدان ميهمان ناخوانده . سنائى .
سوى دين هديهء خدايش دان * آنكه ناخوانده آيدت مهمان .
سنائى .
رزق خويش بدست تو مىخورد مهمان .
سعدى .
اكرموا اليتيم فانى كنت فى الصغر يتيما
. حديث . نقل از العراضه . پدر مردگان را نيكو داريد چه من نيز در خردى يتيم ماندم .
اكل از قفا كردن
. نظير : كار ديو است . كار ديو است و وارونه . سرنا را از سر گشادش مىزند .
اگر آتش شود خود را سوزد
. با همه سعى و چالشى كه مىكند در برابر اين قوت و زور تاب و توان برابرى ندارد .
اگر آدمى به چشم است و دهان و گوش و ابرو چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
نظير :
آدمى را عقل بايد در بدن * ورنه جان در كالبد دارد حمار .
سعدى .
اگر آزمون را كسى خورد زهر از آن خوردنش درد و مرگ است بهر
فردوسى .