لك . اكدح لى اكدح لك .
هركسى آندرود عاقبت كار كه كشت .
حافظ . مردم بد و نيك با تن خويش كنند . مكافات بد را ز يزدان بديست . فردوسى .
مكافات بد را بد آيد پديد .
فردوسى .
مكافات بد جز بدى نيست و بس .
فردوسى .
اين خاك توده خانهء پاداش و كيفر است .
كافى بخارى .
هرعمل اجرى هركرده جزائى دارد .
حافظ . كه كرد كه نيافت و كه خواهد كرد كه نخواهد يافت . نيكى را نيكى آيد . چه مكن كه خود افتى بد مكن كه بد افتى . هرچه كارى همان بدروى . قرة العيون . انگشت بدر كسى مزن تا در تو بمشت نكوبند . جامع التمثيل . دست بدست سپرده است . انگشت انگشت مبر تا خيكخيك نريزى . آبش در ميرود . هرچه عوض دارد گله ندارد . دست دست را ميشويد دست هم برميگردد رو را ميشويد . كاسه جائى رود كه باز آرد قدح . كاسه داريم آرك و ارك تو پركنى من پر پر ترك . كاسهء همسايه دو پا دارد . هرچه بكارى ميدروى . هرچه كنى به خود كنى ور همه نيك و بد كنى . چاه كن ته چاه است . با هر دست دادى پس ميگيرى . كما تدين تدان . آنقدر بپز كه بتوانى بخورى .
چه مكن بهر كسى اول خودت دويم كسى . دنيا دار مكافات است . دنيا مكافات خانه است .
مكافات به آن دنيا نميماند . تقاص بقيامت نميماند . مكوب در كسى را كه ميكوبند درت را .
نگر تا چه گفته است مرد خرد * كه هركس بدى كرد كيفر برد .
فردوسى .
هركه بدى كرد و ببد يار شد * هم ببد خويش گرفتار شد
جز از بد نباشد مكافات بد * چنين از ره داد دادن سزد .
فردوسى .
اذا و ترت امرا فاحذر عداوته * من يزرع الشوك لم يحصد به عنبا .
تو اى دانشى چند نالى ز چرخ * كه ايزد بدى دادت از چرخ برخ .
نگر نيك و بد تا چه كردى ز پيش * ببينى همان باز پاداش خويش .
چو از تو بود كژى و بيرهى * گناه از چه بر چرخ گردان نهى .
اسدى .
كسى كو بپرهيزد از بدكنش * بيالايد اندر بديها تنش
بدين گيتيش روز خرم بود * گه رفتن آيدش بىغم بود .
فردوسى .
از من بدر بجوال كاه
. زخم تير و شمشير بر تن ديگران ، در چشم آنكه از آسيب تندرست مانده چنان نمايد كه گوئى بر جوال كاهى وارد آمده است . رجوع به از تو نپرسند درازى شب ، شود .
از من خسيستر كه بود در جهان گر تن بنان چو گربه گروكان كنم .
( تركان رهى و بنده من بودهاند * من تن چگونه بندهء تركان كنم . . . )
ناصر خسرو .
از من سنىتر سگ
. مردى شيعى در يكى از بلاد عامه بجرم رفض دستگير شد متعصبان قوم ، از مذهب او مىپرسيدند و او بتقيه پاسخ ميگفت از اهل جماعتم . ليكن وقتى