تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
بغم فرزند و . . . و رجوع به از تو حركت . . . ، شود .

از مغ ترس آن زمان كه گشت مسلمان .

( از عدو آنگه حذر بكن كه شود دوست . . . )
بو حنيفهء اسكافى . نظير : اين زمان پنج پنج ميگيرد . عبيد زاكان .

از مقلد تا محقق فرقهاست .

( . . . كاين چو داود است و آن ديگر صداست )
جلال الدين .
از مكافات عمل غافل مشو گندم از گندم برويد جو ز جو . نظير :
اين جهان كوه است و فعل ما ندا * بازگردد اين نداها را صدا .
مولوى .
رازها را مىكند حق آشكار * چون بخواهد رست تخم بد مكار .
مولوى .
بدخواه كسان هيچ به مقصد نرسد * بك بد نكند تا به خودش صد نرسد من نيك تو خواهم و تو خواهى بد من * تو نيك نبينى و به من بد نرسد .
خيام .
لحن خوش‌دار چون بكوه آئى * كوه را لحن بد چه فرمائى .
سنائى .
گرد خود چون كرم پيله بر متن * بهر خود چه ميكنى اندازه كن . هركه تيغ ستم كشد بيرون * فلكش هم بدان بريزد خون . دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر * كاى نور چشم من بجز از كشته‌ند روى .
سعدى .
جهان را نبايد سپردن به بد * كه بر بدكنش بيگمان بدرسد .
فردوسى .
بد مىكنى و نيك طمع ميدارى * خود بد باشد جزاى بدكردارى با آنكه خداوند رحيم است و كريم * گندم ندهد بار چو جو ميكارى .
مولوى .
نگه كن در همه روزى بفردات * مكن بد تا نبينى بد مكافات .
ويس و رامين .
مكن بد با كسى و بد مينديش * كجا چون بد كنى بد آيدت پيش .
ويس و رامين .
مينداز سنگ گران از برت * كه چون بازگردد فتد بر سرت .
اسدى .
مكن بد كه بينى بفرجام بد * ز بد گردد اندر جهان نام بد .
فردوسى .
انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس * تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت .
ناصر خسرو .
من در خانهء كسى ديگر زدم * او در خانهء مرا زد لاجرم .
مولوى .
چه خوش گفت آن مرد با آن خديش * مكن بد اگر بد بخواهى بخويش .
رودكى .
نگر تا چه كارى همان بدروى * سخن هرچه گوئى همان بشنوى .
فردوسى .
مكن بد كه تا بد نيايد ز دود * مدر و مدوز و تو را رشته سود .
اسدى .
چو جوئى بدانى كه از كار بد * بفرجام بر بد كنش بد رسد .
فردوسى .
اگر نيك باشى بماندت نام * به تخت كئى بر بوى شادكام و گر بد كنى جز بدى ندروى . * شبى در جهان شادمان نغنوى .
فردوسى .
صد بار ز من شنيده بودى كم‌وبيش * كايزد همه را هرچه كنند آرد پيش در كردهء خويش ماندهء ايدرويش * چه چون كندى فزون ز اندازهء خويش .
فرخى .