آن چنان كه پرتو جان بر تن است * پرتو ابدال بر جان منست
جان جان چون واكشد پا را ز جان * جان چنان گردد كه بيجان تن بدان
سر از آن رو مىنهم من بر زمين * تا گواه من بود در يوم دين
يوم دين كه زلزلت زلزالها * اين زمين باشد گواه حالها
كو تحدث جهرة اخبارها * در سخن آيد زمين و خارها
فلسفى گويد ز معقولات دون * عقل از دهليز مىنايد برون
فلسفى منكر شود در فكر و ظن * گو برو سر را بدان ديوار زن
نطق آب نطق خاك و نطق گل * هست محسوس حواس اهل دل
فلسفى كو منكر حنانه است * از حواس انبيا بيگانه است
گويد او كه پرتو سوداى خلق * بس خيالات آورد بر راى خلق
گر نديدى ديو را خود را به بين * بىجنون نبود كبودى بر جبين
هر كه را در دل شك و بيجانى است . * در جهان او فلسفى پنهانى است .
آن رگ فلسف كند رويش سياه * الحذر اى مؤمنان كو در شماست
جمله هفتاد و دو ملت در تو است * وه كه آن روزى برآرد از تو دست
نَظائِر
- ( اصطلاح ادبى ) در اصطلاح ادباء فرق است ما بين نظائر و وجوه زيرا وجوه عبارت از لفظ مشتركى است كه استعمال شود در عدهء از معانى و مانند الفاظ مشترك است و نظائر مانند متواطى است و گفته شده است نظائر در الفاظ است و وجه در معانى مثلا در قرآن نظائرى ديده شده است كه تقريبا بيست معنى دارد .
( از كشاف ص 1391 ) .
النَّظائِرُ و الأمْثال
- ( اصطلاح بديعى ) و آنست كه از امرى تعبير نمايند بامرى ديگر كه نظير آنست كه از باب تشبيه اول بثانى و اين صنعت را اصحاب بديعيات تمثيل خوانند
« أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ »
سعدى گويد :
كس را بخير و طاعت خود اعتماد نيست * آن بىبصر بود كه كند تكيه بر عصا
ما بين آسمان و زمين جاى عيش نيست * يك دانه چون جهد ز ميان دو آسيا
داروى طريقت ز پير طريقت بستان * كادمى را بدتر از علت نادانى نيست
روى اگر چند پرى چهره و زيبا باشد * نتوان ديد در آئينه كه نورانى نيست
( از ابدع ص 398 )
نِظام
- ( اصطلاح منطقى فلسفى و نجومى ) نظام يعنى ترتيب و تنظيم بر اصل منطقى و طبيعى ، كليهء موجودات عالم را نظام معين و خاصى است كه هر يك در مرتبت خود واقع و ارتباط خاصى با ديگر دارند و تمام موجودات از جهت اين ارتباطات آنها را در حكم يك موجود كرده است و همه را بهم پيوسته است و همه لازم و ملزوم يكديگرند و گوئى همه عضو يك پيكرند نظام جملى و وحدانى و اكمل و خير گويند « ان مجموع العالم من حيث