برخى كلمات كه در اواسط اشعار قرار دهند اين كار كنند مثال :
معشوق دلم به تير اندوه بخست * حيران شدم و كسم نمىگيرد دست
مسكين تن من ز بار محنت شد پست * دست غم دوست پشت من خرد و شكست
حروف اول اين چهار مصراع را كه جمع كنيم محمد شود .
مَوصُول
- ( اصطلاح حديث ) خبر متصل است و در نزد ادباء عربيت يكى از معارف است و آن بر دو قسم است يكى موصول اسمى و ديگر موصول حرفى موصول حرفى « ان لو ما . كى » كه باصلهء خود بتأويل مصدر روند و موصول اسمى بر دو قسم است مختص و مشترك مختص مانند « الذى اللذان و الذين » براى مفرد ، مثنى و جمع مذكر و « التى ، اللتان و اللاتى . » براى مفرد مثنى و جمع مؤنث و موصول مشترك مانند « من و ما » و بالجمله موصولات كلماتى هستند كه معانى آنها تمام نمىشوند مگر با ذكر جملهء بعد از آنها بنام صله .
من و ما و ال . براى مفرد . مثنى و جمع مذكر و مؤنث آيد مانند
« وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى أَرْبَعٍ
فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى بَطْنِهِ »
و
« هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ . . . »
و
« كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها »
و
« رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ »
و كلمهء « ما ذا » نيز از موصولات است .
( رجوع شود به سيوطى ص 23 - 36 ) در پارسى كلماتى مانند چه و كه موصولند
مُوصى
- ( اصطلاح فقهى ) وصيتكننده است و شرط است در آن كمال عقل ، رفع حجر و بلوغ . و وصيت مجنون ، سكران و آنكه خود را مجروح كند بجرح مهلك باطل است .
رجوع به وصيت شود .
مُوصى بِه
- ( اصطلاح فقهى ) آنچه مورد وصيت است و آن هر امرى است كه عادة قابل ملكيت باشد و قابل نقل از مالكى به مالك ديگر باشد رجوع به وصيت شود .
در كليات حقوقى آمده است :
چيزى كه وصيت به آن مىشود بايد مملوك و قابل انتقال بوده و داراى منفعت عقلائى مشروع باشد . و قدرت بر تسليم در وصيت شرط نيست .
لازم نيست كه موصى به فعلا موجود باشد . بلكه ممكن است منافع عينى را كه هنوز وجودى ندارد و بعدها بدست مىآيد يا متدرجا حاصل خواهد شد موضوع وصيت قرار داد .
مُوصَى لَه
- ( اصطلاح فقهى ) كسى كه براى او وصيت شده است و شرط است كه در حال وصيت موجود باشد و لو آنكه حمل باشد .
رجوع به وصيت شود .
مَوْضُوع
- ( اصطلاح منطقى ) هر چيزى كه در وجود نياز بحالى و عرضى نداشته باشد موضوع گويند در مقابل محل كه قوامش به حال است بنا بر اين هيولا و ماده محل صورتاند ديگر آنكه حال ممكن است جوهر باشد چنان كه صورت كه حال در ماده است جوهر است و محل نيز جوهر است بر خلاف آنچه حال و عارض بر موضوع شود .
( اساس الاقتباس ص 36 - تفسير ص 1271 - دستور ج 3 ص 373 ) .