( اصول رشاد ص 131 ، 132 ) .
مُنْقَطعُ الوَحْدانى
- ( اصطلاح ذوقى ) عبارت از حضرت جمع است كه غير را در آن عين و اثرى نيست و آن محل انقطاع اغيار است .
( اصطلاحات خطى ص 854 ) .
مَنْع
- منع يعنى مزاحمت و در اصطلاح مناظره گاه اطلاق بر رد و سؤال به معنى اعم شود و مشهور اطلاق آن است بر طلب دليل بر مقدمهء معينه و آن طلب را مناقضت گويند و منع در آنكه گويند اين تعريف جامع و مانع است اينست كه مانع دخول اغيار و جامع تمام افراد است .
مَنْعِ صَرْف
- ( اصطلاح ادبى ) يعنى ممنوع بودن از صرف و مراد در اينجا اين است كه كلماتى تنوين و جر نه پذيرند . اهل زبان به حكم استقراء دريافتهاند كه هرگاه دو سبب از اسباب خاصى كه نه سبباند در اسمى باشد يا يك سبب كه جانشين دو سبب شود ، آن اسم غير منصرف مىشود و اسباب منع صرف عبارتند از عدل ، وصف ، تأنيت بتا ، معرفت يا علميت ، جمع ، تركيب ، وزن الفعل ، الف و نون زائدتان عجمه ، رجوع باسباب منع صرف و ( الهدايه ) شود .
مُنْعَطِف
- ( اصطلاح نجومى ) و ستارهء بود واقع در صورت نهر
مُنْفَصِلَه
- ( اصطلاح منطقى ) و آن قضيهايست كه حكم در آن بانفصال باشد مانند اين عدد يا زوج است يا فرد كه اگر زوج باشد فرد نيست و بالعكس ، ( دستور ج 3 ص 344 ) .
مُنْفَصِلَهء حَقيقيَّه
- ( اصطلاح منطقى ) قضيهء منفصلهء حقيقيه قضيهايست كه تنافى در آن صدقا و كذبا هر دو باشد مثال اين عدد يا زوج است يا فرد كه نتواند هم زوج باشد هم فرد و يا هيچ كدام نباشد .
( دستور ج 3 ص 344 ) .
مُنْفَصِلَهء مانِعَةُ الجَمْع
- ( اصطلاح منطقى ) قضيه منفصلهء مانعة الجمع قضيهايست كه تنافى بين دو طرف صدقا باشد مثال اين شىء يا شجر است يا حجر است كه تواند نه شجر باشد و نه حجر و نتواند كه هر دو باشد ( دستور ج 3 ص 344 ) .
مُنْفَصِلَهء مانِعَةُ الخُلُو
- ( اصطلاح منطقى ) قضيهء منفصلهء مانعة الخلو - قضيهايست كه حكم بتنافى در دو طرف آن كذبا باشد .
( دستور ج 3 ص 344 ) .
مُنْفَعِل
- ( اصطلاح فلسفى ) منفعل و شىء منفعل يعنى موجود متأثر از غير و اشياء منفعله موجوداتى هستند كه همواره در معرض تغير و تبديل بوده و مركب از اجزاء و عناصر مختلفاند .
( از تفسير ص 1111 ، 137 ) . رجوع بانفعال شود .
مُنْفَعِلِ اوَّل
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد از منفعل اول جسم است .
( مصنفات ج 1 رساله 2 ص 25 ) .
مِنْقارُ الدَّجاجَه
- ( اصطلاح نجومى ) و ستارهء بود واقع در صورت دجاجه رجوع بدجاجه شود
.