رجوع به حال و كيف شود .
شهاب الدين گويد : در ملكات وجود بالفعل شرط نيست و بلكه قدرت بر احضار و انجام شرط است در آن گاه كه بخواهد آن گونه قدرتى كه نياز به تفكر و رويت نباشد .
( تلويحات ص 11 )
مَلَكهء نَفْسانى
- ( اصطلاح فلسفى ) ( رجوع به ملكه و اسفار ج 2 ص 171 شود ) .
مَلِكى
- ( اصطلاح نجومى و هيوى ) و ستارهء بود واقع بر قلب الاسد و آن را قلب الاسد هم گويند ( از صور كواكب ص 184 )
مَلَكُوت
- ( اصطلاح عرفانى ) ملكوت در اصطلاح صوفيه عالم ارواح و عالم غيب و عالم معنى را گويند و بالجمله ملكوت عالم غيب و جبروت عالم انوار و لاهوت ذات حق و عالم ملك عالم اجسام و اعراض است كه عالم شهادت هم گويند .
بعضى گفتهاند : هر شىء از اشياء را سه مرتبه است 1 - ظاهر كه ملك خوانند 2 - باطن كه ملكوت نامند 3 - جبروت كه حد فاصل است و بالاخره عالم ملكوت عالم صفات است بطور مطلق .
( از كشاف ص 1329 ) .
برخى از تركيبات : نور ملكوت ، فوايح ملكوت ، شاخسار ملكوت ، سلطان ملك و ملكوت ، ملكوت اعلى ، ملكوت سماوات ، محاسن ملكوت ، خانقاه ملكوت ، مهمانخانهء ملكوت .
( از تفسير حدائق ) . اين اصطلاح مأخوذ از قرآن است كه فرمود و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات و الارض .
مَلَكوتِ أسْفَل
- مراد از ملكوت اسفل عالم مثل معلقه است در مقابل ملكوت اعلى كه عالم عقول و نفوس مجرده را گويند « و ملكوت بمعنى الاعم و هو عالم الغيب جملة و ملكوت بمعنى الاخص و هو عالم المثال و يقال له الملكوت الاسفل » .
( از شرح منظومه ص 183 و رجوع شود به ص 76 - رسائل صدرا ص 284 اسفار ج 3 ص 89 ) .
مَلَكوتِ أعْلى
- ( اصطلاح عرفانى ) رجوع شود بملكوت اسفل .
مَلَكوتِ أسْماء
- ( اصطلاح عرفانى ) مراد عالم علوى و مجردات است .
( از مجموعهء دوم مصنفات ص 235 پاورقى ) .
مُلَمَّع
- ( اصطلاح ادبى ) شعرى كه يك مصراع آن عربى و مصراع ديگرش پارسى باشد .
مثال پارسى
سل المصانع ركبا تهيم فى الفلوات * تو قدر آب چه دانى كه در كنار فراتى
شبم به روى تو روز است و ديدهام به تو روشن * و ان هجرت سواء عشيتى و غداتى
اگر چه دور بماندم اميد برنگرفتم * مضى الزمان و قلبى يقول انك آتى
مُلَوَّن
- اين اصطلاح بديعى است اين صنعت چنان باشد كه شاعر شعرى گويد و آن را به دو وزن يا بيشتر توان خواند .