شكرا ) در مقام دعا و « سقيا و رعيا » بجاى « سقاك الله سقيا و رعاك الله رعيا » .
و همين طور اگر بعد از فعل تفصيل در آيد مانند
« فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً »
كه تقدير « فاما تمنون منا و اما تفدوا فداء » و يا موقعى كه تكرار شود .
رجوع شود به ( سيوطى ص 104 الهدايه ص 188 ) .
مَفْعولٌ مَعَه
- ( اصطلاح ادبى ) اسمى است كه بعد از واو بمعنى مع واقع مىشود مانند « جاء البرد و الجلباب » و « ما انت و زيدا - كيف انت و البرد » و اختلاف است كه آيا نصب آن بواو است يا به فعل و شبه آن و بايد دانست كه در موردى كه عطف امكان داشته باشد اولى است كه واو را عاطفه بدانيم بنا بر اين در جمله « مالك و زيدا » متعين است كه مفعول معه باشد چون عطف بر ضمير متصل مجرور جائز نيست مگر با اعادهء جار و در جمله « ضربت انا و زيدا » دو وجه جائز است و در « جاء زيد و عمرا » دو وجه ( از سيوطى ص 108 )
مُفَكِّره
- ( اصطلاح فلسفى ) قوت مفكره قوتى است مرتب در تجويف اوسط دماغ كه عمل آن تركيب و تحليل فراوردههاى خيال و وهم است و بعبارت ديگر تركيب و تحليل امور مخزونهء در خيال و وهم است ( شفا ج 1 ص 291 ) .
رجوع شود به فكر و متصرفه .
مُفْلِس
- ( اصطلاح فقهى ) و مفلس كسى را گويند كه وامش بر آمده باشد ، و مالش وفا نكند بگزاردن وامها .
و چون حاكم را معلوم شود افلاس وى واجب بود كه به روى حجر كند ، يعنى :
وى را از تصرف در مال خويش منع كند .
و بايد كه دين ثابت باشد و حال ، زيرا كه پيش از حلول اجل كسى را مطالبت نرسد .
و بايد كه وام خواهان از حاكم در خواهند ، زيرا كه حق ايشان راست .
چون بر وى حجر كند ، وامهاى ايشان تعلق گيرد بمالى كه در دست او باشد ، او را منع كند از تصرف در مال به آنچه حق غريمان باطل گرداند چنان كه فروختن و بخشيدن .
و اگر جنايتى كند كه موجب ارش باشد ، مجنى عليه با غريمان به مقدار حق خويش شريك شود ، براى آنكه اين حقى است كه ثابت شد بر وى بىاختيار صاحبش .
و اگر اقرار آرد بدينى كه پيش از حجر برو بوده باشد ، قبول كنند ، براى آنكه اقرار وى صحيح است .
و هر كس كه عين مال خود يافت او اولاتر است به آن ، لقوله ع :
« ايما رجل افلس ، فصاحب المتاع احق به اذا وجده بعينه »
، يعنى : هر كدام مرد كه مفلس شود ، خداوند متاع سزاوار بشد بمتاع خويش ، چون آن را بعينه بيابد . اين آنگه بود كه همچنان بر آن حال يافته بود ، و متغير نشده ، و حق غيرى بدان تعلق نگرفت ؟ ؟ .