بازرسد كه كندرو از آنجا خيزد . و زآنجاا به عدن رسد . و آنجا و خليج بزرگ بيرون آيد . يكى آنست كه به قُلْزُم معروفست . و او بر زمين عرب بگردد تا چون جزيرهها باشد او و ميان خليج پارس وز قبل آنك حبشيان برابر يمناند اين دريا را آنجا درياى يمن خوانند و هم درياى حبشه و به زمين حجاز درياى قلزم .
و اين شهريست بر لب او نهاده آنجا كه سپرى شود بشام چنانك به روى توان كشتن ازين جانب شام بدان جانب مصر و بجه . و خليج ديگر آنست كه او را درياى بربر خوانند ، و آغاز او سر بربر برابر عدن . و آنگه اين درياى بزرگ از آنجا بسفالة الزنج كشد ، آنك گفتيم كه كشتى را مخاطره گردد . وز اين جهت نگذرند و ندانند حال پيوستن او باوقيانوس ز آنسوى . و اندرين دريا بناحيت مشرقى جزيرهها زانج هست ، آنگه جزيرههاى ديوه و قمير بىاندازه . و نونو همىشوند و ز آب همىپديد آيند و آنك كهن بود به آب ناپيدا شود . و آنگه جزيرهاى زنگيستان .
وز جزيرهاى بزرگوار و نامدار كه اندر اوست سَرَنْديب و بهندوى سنكلديب ، وز وى ياقوت گوناگون خيزد و الماس .
و جزيرهء كله ، وز وى ارزيز و قلعى خيزد . و جزيرهء سربزه كه كافور از وى خيزد ، و ز ديگر جزيرها ، قرنفل و صندل و نارجيل و جوزبوا و آبنوس و بر جنگ و خيزران و عود و مانند آن خيزد .
و بميان معموره به زمين سقلاب و روس دريايى است نام او بطنس ، و مردمان ما او را درياى طرابزنده خوانند ، زيرا كه بارگاهى است بر وى نهاده . وز وى خليجى بيرون آيد و تنگ همىشود تا بر بارهء قسطنطينيه گذرد ، و تنگتر همىشود تا بدرياى شام اوفتد . و بر جنوب اين درياى شام شهرهاى مغرب است و افريقيه تا باسكندريه و مصر رسند . و برابر اين شهرها بر شمال اين دريا زمين اندلس است و روميه و روم تا بانطاكيه و بميان اين دو جانب شهرهاى شام و فلسطين است . و اين دريا آب بدرياى اوقيانوس همىريزد نزديك اندلس ، بجايى تنگ كه نام او اندر كتابها معبرهء هيرقلس است .
( رجوع شود به التفهيم ص 165 ، 168 ) .
مُعَوَّجُ الطُّلوع
- ( اصطلاح نجومى ) رجوع شود به صاعد و هابط
مَعُونه
- ( اصطلاح كلامى ) آنچه از عوام مؤمنان از اهل صلاح وقوع يابد . رجوع به خارق عادت شود .
( از كشاف ص 1073 )
مُعير
- ( اصطلاح فقهى ) عاريهدهنده است رجوع به عاريه شود .
مَعيَّة
- ( اصطلاح فلسفى ) معيت مقابل تقدم و تأخر است رجوع به تقدم و تأخر شود .
تركيبات :
مَعيَّةِ بِالطَّبع
- معيت يا ذاتى است و يا زمانى معيت ذاتى را دو فرد است يكى معيت بالطبع و ديگرى معيت بالعلية معيت بالطبع عبارت از دو امرى است كه ميان آن دو نياز و احتياجى نباشد و معيت ذاتيه