بيفزايد و فرياد « رب زدنى تحيرا فيك » از نهاد عارف برخيزد ( مصباح الهدايه ص 58 ) شاه نعمت الله گويد :
الف و ميم معرفت گفتيم * گوهر معرفت نكو سفتيم
ساقى ما عنايتى فرمود * مى و خمخانه را بما بنمود
آنكه هم ناظر است و هم منظور * نور چشم است و از نظر مستور
در همه آينه نمود جمال * آينه روشن است خوش بكمال
هستى و هر چه هست بىاو نيست * ور تو گوئى كه هست نيكو نيست
ابو سليمان گويد : معرفت شناخت ذات حق است .
بعضى گويند : معرفت آنست كه بشناسى كه جاهلى و چون به جهل خويش عارف گشتى حق را عارف باشى .
شبلى گويد معرفت دوام حيرت است .
ذو النون گويد : حقيقت معرفت اطلاع خلق است بر اسرار بمواصلت لطائف انوار .
و نيز شبلى گويد : حقيقت معرفت عجز از معرفت است .
( از شرح تعرف ج 3 ص 138 - 143 ) بعضى گويند : معرفت عبارت از زهد و تقوى و سير و سلوك و رعايت آداب شريعت و طريقت و حقيقت است .
جان شرع و جان تقوى عارف است * معرفت محصول زهد سالفست
زهد اندر كاشتن كوشيدن است * معرفت آن كشتها روئيدن است
غزالى گويد : انوار معرفت از عالم ملكوت فيضان كند بر قلب زيرا قلب نيز از عالم ملكوت است و اما آثار قلب از عالم جبروتست و محل هبوط آنها صدر است كه عبارات از عالم جبروتست .
( از اربعين غزالى ص 49 ) هجويرى گويد : چون حقيقت معرفت اندر دل عارف حاصل آمد ولايت ظن و شك و نكرت فانى شود و سلطان آن مر حواس و هواى وى را مسخر خود گرداند تا هر چه كند و گويد و نگرد همه اندر دائرهء امر باشد .
( از كشف المحجوب ص 353 ) و
« من عرف نفسه فقد عرف ربه »
يعنى من عرف نفسه بالفناء عرف ربه بالبقاء .
( رسالهء معارف شاه نعمت الله ص 47 ) بعضى از مشايخ صمت را معرفت دانند .
( رجوع شود به مقدمهء نفحات ص 7 - 39 ) در شرح منازل است كه معرفت عبارت از احاطه به عين شهود است و در اصطلاح معرفت را سه درجه است ، درجهء اول معرفت صفات و نعوت است و درجهء دوم معرفت ذاتست باسقاط تفريق ميان ذات و صفات و درجهء سوم معرفت استغراق در بحر تعريف است كه با استدلال بدان نتوان رسيد .
( از شرح منازل ص 208 - كشف المحجوب ص 342 ) .