من الله اكثر هم اشارة اليه » ( طبقات ص 74 ) جامى گويد :
فرخ آن كس كه وار خود بشناخت * شد بحكمت بلندآوازه
كار خود را بوار خود پرداخت * گام بيرون نزد ز اندازه
معرفت يا استدلالى است كه عبارت از استدلال بآيات حق است بر وجود حق و يا شهودى است كه استدل بناصب آيات است بر آن كه برهان صديقانست .
( از كشاف ص 994 ) حضرت على ( ع ) فرمايند
« عرفت الله بالله و عرفت ما دون الله بنور الله »
خداى آن طور كه ميداند و ميخواهد بندگان را به خود راه نمايد و در معرفت بر آنها بگشايد .
( از كشف المحجوب ص 343 ) سنائى گويد :
به خودش كس شناخت نتوانست * ذات او هم به دو توان دانست
و معرفت خدا بر دو گونه است : يكى معرفت علمى و ديگرى معرفت حالى كه فرمود
« ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ »
معرفت حيات دل بود به حق و اعراض سر از جز حق و ارزش هر كس بمعرفت بود و هر كه را معرفت نبود بىقيمت بود ( از كشف المحجوب ص 342 ) ابو سعيد خراز گويد : معرفت از دو وجه آيد يكى از عين الجود و ديگرى ببذل المجهود .
ابن عطا گويد : معرفت دو قسم است يكى معرفت حق و ديگرى معرفت حقيقت . ( از لمع ص 35 ) كاشانى گويد : معرفت عبارت از باز شناختن علوم مجمل است در صورت تفاصيل .
معرفت ربوبيت باز شناختن ذات و صفات الهى است در صورت تفصيل احوال و حوادث و نور ازل بعد از آنكه بر سبيل اجمال معلوم شده باشد كه موجود حقيقى و فاعل مطلق اوست و تا صورت توحيد مجمل علمى مفصل عينى نشود عرفان محقق نشود و صاحب آن عارف نباشد .
( از مصباح الهدايه ص 56 ) او گويد : معرفت الهى را مراتب است :
اول آنكه هر اثرى كه يابد از فاعل مطلق داند .
دوم آنكه هر اثرى كه از فاعل مطلق يابد به تعيين داند كه نتيجهء كدام صفت است از صفات .
سوم آنكه مراد حق را در تجلى هر صفتى بشناسد .
چهارم آنكه صفت علم الهى را در صورت معرفت خود بازشناسد و خود را از دائرهء علم و معرفت بلكه وجود اخراج كند .
جنيد گويد : معرفت وجود جهل تو است در موقع قيام علم او كه « هو العارف و المعروف » تسترى گويد : معرفت عبارت از معرفت به جهل است و چندان كه مراتب قرب زيادت شود آثار عظمت الهى ظاهرتر گردد و علم بجهل زيادتر حاصل شود و معرفت نكرت زيادتر گردد و حيرت بر حيرت