گانست ، بر بساط صحبت اهلى گويد :
فلك بپايهء معراج خاكيان نرسد * بلند قدر ندانست قدر پستى را
نه مقام روندگانست در منزل خدمت .
جامى گويد :
برد بيدار حق را شب از بطحا ؟ * بتن او را به مسجد اقصى
كرد از آنجا مقر به پشت براق * متوجه بقطع سبع طباق
بر سماوات يك بيك بگذشت * با همه انبياء ملاقى گشت
ربوده در كشش حق است ، در منزل راز و ناز است ، و سراى كرام و اعزاز است ، و او كه در روش خويش است ، بر درگاه خدمت بار همىخواهد و همىجويد تا خود را منزلى پديد كند ، آن مقام مصطفى است ، حبيب حق ، و اين مقام موسى است كليم حق ، مصطفى در شب قرب و حضور انس گفت : اى بوده و هست و بودنى ؟ گفت تو شنيدى ، مهرت پيوستنى وجودت ديدنى ، اى نور ديده و ولايت دل و نعمت جان ، عظيم شأنى ، و هميشه مهربانى ، نه ثناى ترا زبان ، نه دريافت ترا درمان ، اى شغل دل و هم غارت جان ، برآ ، خورشيد شهود يك بار از افق عيان و از ابر جود قطرهء چند بر ما باران ، حضرت حق بندهء خود را به حضرت راز و ناز برد ، به شب برد ، زيرا كه شب موسم عارفانست ، وقت خلوت دوستان ، آرامگاه مشتاقان .
هنگام نواخت بندگان است ، چون شب در آمد ، دوستان را وقت خلوت آمد ، رقيبان در خواب و دشمنان دور ، خانه خالى و دوست منتظر :
شب هست و شراب هست و چاكر تنها برخيز و بيا جانا كامشب شب ماست ( از عده ج 5 ص 501 )
مُعْرَب
- ( اصطلاح ادبى ) يعنى اعراب داده شده و كلماتى است كه آخر آنها باختلاف عوامل تغيير كند لفظا و يا محلا يا تقديرا . در مقابل مبنى كه بر يك حالت ثابت است ، تمام حروف و فعل ماضى و فعل امر مبنى ميباشند .
اسماء بر دو قسماند يك دسته آنها كه معرباند و يك دسته آنها كه مبنى هستند .
اسم هرگاه شباهت به حرف داشته باشد شباهت وضعى يا معنوى مبنى است . شباهت ( وضعى ) به آنكه مثلا اسمى دو حرفى باشد و معنوى به اين كه متضمن معنى حرفى باشد مانند ضمائر . موصولات ، مبهمات ، اسماء افعال ، اسماء اصوات . . .
كه مبنى ميباشند و بالجمله معرب كلمهايست كه قبول اعراب مىكند مانند « جاءني زيد و رأيت زيدا و مررت بزيد » علامت اعراب دو ضمه و دو فتحه و دو كسره مىباشد بنام رفع و نصب و جر .
رجوع به اعراب و مبنى شود و رجوع به اسماء سته شود ( از كشاف ص 945 - سيوطى ص 21 - مغنى ص 273 ) .
مُعَرِّف
- ( اصطلاح منطقى ) معرف به كسر عين شناساكننده و نزد منطقيان معرف شىء عبارت از چيزى است كه حمل بر او شود جهت افادهء