اكثر ما يناله ان يظن به ذلك و الحكيم بالحقيقة هو الذى اذا قضى بقضية يخاطب بها نفسه و غير نفسه يعنى انه قال صدقا .
در هر حال انواع سخن در يونان باستان و نزد فلاسفه يا جدلى بوده است يا مغالطى و يا برهانى و يا خطابى و مغالطى هم يا نوع كار سوفسطائيزم بوده است و يا مشاغبى .
مواد صنعت مشاغبى تبكيت ، تشنيع ، و القاء سخنان حيرتانگيز و ايراد متشابهات و مبهمات و تكرار به عبارات جوراجور است . و اغلب كار سوفسطائى ترتيب شبه قضيه و قياس است كه به وجوهى يا وجهى آن قياس مخدوش باشد و اغلب برهانهائى شبيه به برهانهاى خلف تنظيم مىنمايد و خصم را ملزم به قبول آن مىكند .
امور و محاورات خطابى ، تمام بازگشت بخيرات و شرور مىكند و از حس خيرطلبى مردم به اندازهء زيادى استفاده مىكند .
در خطابه سه امر مورد لحاظ است . اول گوينده دوم گفتار سوم شنونده .
اولين شرط خطابه و خطيب بليغ آنست كه گوينده به آنچه مىگويد و مىخواهد بگويد ايمان داشته باشد زيرا اقناع تصرف در خرد و هوش و دل مردم است و نوعى از تعليم و ترغيب است كه بواسطهء تصرف در روح و نفوس حاصل مىشود ، و بايد گويندهء خود شور و حال و ايمان داشته باشد تا در ديگران تأثير كند .
ديگر آنكه سخن او خوش آيند باشد و حتى الامكان پرخاش و عتاب نكند و نصائح خود را در لباس داستان و افسانه بيان كند .
ديگر آنكه سخنش معقول و مورد اعتماد باشد و از به كار بردن الفاظ به دو منافر طبع بپرهيزد و رعايت فصاحت را بكند رعايت حال شنونده نيز به نحو كامل بايد بشود آنچه در مجلس عوام بايد گفته شود در مجلس خواص نگويد و بالعكس و مقتضاى حال و مقام را بداند .
در كتاب خطابهء شيخ به نحو مبسوط از اقسام بلاغت و شروط فصاحت در الفاظ و متكلم بحث شده است .
خلاصهء كلام آنكه بلاغت سخن گفتن به اقتضاى حال است و نكو گفتن است پس بلاغت در هر سخنى واجب است خواه آن سخن براى تعليم باشد خواه براى تفريح يا اقناع و ترغيب و تصرف در نفوس با مدارجى كه دارد .
ارسطو و پيروان او سخنورى را سه قسمت كردهاند يكى آنكه در انجمنهاى ملى به كار مىبردند در مقام اخذ تصميم كه آن را مشاورت گفتهاند .
دوم در اجماعات مختلف براى مدح و ستايش يا ذم و نكوهش اشخاص كه مناظرى گويند و ديگر راجع به وقايع و حوادث گذشته يا معاصر .
در قرآن كريم بدين معنى اشارت فرموده است . و جادلهم بالتى هى احسن . . .
و بالحكمة و الموعظة الحسنة .
( رجوع شود به كتاب الخطابه . ص 52 ، 55 ، 62 ، 83 ، 156 ، 313 ، 226 ، 230 .
رجوع شود به قصة اليونانية ص 228 .
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 1824
مساهمون: سيد جعفر سجادى
ص١٨٢٤