تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 1785

مساهمون:

ص١٧٨٥
چون وصيت كرد آن آزاد مرد * هر مريدى كاردى آماده كرد مست گشت باز از آن سغراق رفت * آن وصيت‌هاش از خاطر برفت عشق آمد عقل او آواره شد * صبح آمد شمع او بيچاره شد عقل چون شحنه است چون سلطان رسيد * شحنهء بيچاره در كنجى خزيد عقل را ميل تحير در ربود * زان قوىتر گفت كاول گفته بود نيست اندر جبه‌ام الا خدا * چند جوئى در زمين و در سماء آن مريدان جمله ديوانه شدند * كاردها در جسم پاكش مىزدند هر يكى چون ملحدان گرد كوه * كار ميزد پير خود را بىستوه هر گه اندر شيخ تيغى ميخليد * باژگونه او تن خود مىدريد يك اثر نى بر تن آن ذو فنون * و آن مريدان خسته در غرقاب خون

مَسْجِد

- ( اصطلاح فقهى و عرفانى ) مسجد بفتح نمازگاه را گويند و موضع سجود را گويند هرجا كه باشد و به كسر محل خاص كه براى اداء نماز وقف شده است گويند و در اصطلاح سالكان رجوع به فرهنگ مصطلحات عرفا شود .

مَسْجِدَيْن

- ( اصطلاح فقهى ) مسجد الحرام و مسجد مدينه است و مسجد الاقصى و بيت المقدس است مسجد در اصطلاح صوفيان مظهر تجلى جمال را گويند و بعضى گويند مسجد آستانهء پير و مرشد است و دل عارف كامل و مؤمن است . ( از كشاف ص 639 ) مولوى گويد :
ابلهان تعظيم مسجد ميكنند * در جفاى اهل دل جد ميكنند آن مجازست اين حقيقت اى خزان * نيست مسجد جز درون سروران مسجدى كو اندرون اوليا است * سجده‌گاه جمله است ، آنجا خداست تا دل مرد خدا نامد به درد * هيچ قومى را خدا رسوا نكرد

مُسَجَّع

- ( اصطلاح ادبى ) در اصطلاح عروض كلامى است كه در آن سجع باشد كه شاعر بيتى را به چهار قسم متساوى تقسيم كند و از رعايت سه سجع بر قافيهء واحده چهارم قافيهء آورد كه بناى شعر بر آنست رجوع بسجع و ( كشاف ص 744 ) شود .

مَسْح

- ( اصطلاح فقهى ) مسح در لغت امرار دست بود و در شرع آنست كه دست تر را بر سر و پاها كشند با آب وضو يعنى باترى كه از شستن دست و صورت براى وضو باقى مانده است و ترتيب آن اينست كه بعد از فراغت از وضو ابتدا با سر انگشتان دست راست از وسط سر تا نزديك پيشانى يا به اندازه مسما كشيده مىشود بعد با دست راست بپاى راست از انگشت ابهام تا كعب و بعد به پاى چپ رجوع بوضو شود

مَسْخ

- ( اصطلاح فلسفى و كلامى ) مسخ تبديل صورت به صورتى ديگر و تبديل از وضعى بوضعى ديگر است و در