مُسْتَهْلَك
- ( اصطلاح ذوقى ) كسى كه فانى در حضرت ذات احديت است به نحوى كه باقى نماند ازو اسم و رسم مستهلك گويند .
( اصطلاحات شاه نعمت الله ص 27 )
مَسْتى
- ( اصطلاح ذوقى ) مستى عبارت از حيرت و وله است كه در اثر مشاهدهء جمال دوست بر سالك صاحب شهود دست دهد و مست ، اهل جذبه و صاحب شوق را گويند و مست و خراب عاشق مستغرق در معشوق را گويند .
( از كشاف ص 562 ) .
مستى هم نفس راست ، هم دل را ، هم جان را ، چون شراب بر عقل زور كند ، نفس مست گردد ، چون آشنائى بر آگاهى زور كند . دل مست شود ، چون كشف بر انس زور كند ، جان مست شود ، چون ساقى خود متجلى گردد ، هستى آغاز كند و مست بعد از صحو شود .
من نيستم اى نگار تو هستم كن * يك جرعه شراب وصل بر دستم كن
با من بنشين بخلوت و مستم كن * گر سير شوى به جرعهء مستم كن ؟
( رجوع شود به عده ج 3 ص 95 ) مولانا گويد :
گر چه بشكستند جامت قوم مست * آنكه مست از تو بود عذريش هست
مستى ايشان باقبال و بمال * نه ز بادهء تست اى نيكو خصال
اى شهنشه مست تخصيص تواند * عفو كن از مست خود اى عفومند
لذت تخصيص تو وقت خطاب * آن كند كه نايد از صد خم شراب
چونكه مستم كردهء حدم مزن * شرع مستان را نيارد حد زدن
چون شوم هشيار آنگاهم بزن * كه نخواهم گشت خود هشيار من
هر كه از جام تو خورد اى ذو المنن * تا ابد رست از هش و از حد زدن
خالدين فى فناء سكرهم * من يغانى فى هوا كم لم تضم
مست را بين زان شراب پر شگفت * همچو فرزين مست كژ رفتن گرفت
مرد برنا زان شراب زودگير * در ميان راه مىافتد چون پير
خاصه آن باده كه از خم نبى است * نى ميى كه مستى آن يك شبى است
آنكه آن اصحاب كهف از نقل و نقل * سيصد و نه سال گم كردند عقل
ز آن زنان مصر جامى خوردهاند * دستها را شرحه شرحه كردهاند
ساحران هم سكر موسى داشتند * دار را دلدار مىپنداشتند
جعفر طيار ز آن مى بود مست * زان گرو مىكرد بىخود پا و دست
با مريدان آن فقير محتشم * با يزيد آمد كه يزدان نك منم
گفت مستانه عيان آن ذو فنون * لا إله الا انا ها فاعبدون
چون گذشت آن حال و گفتندش صباح * تو چنين گفتى و اين نبود صلاح
گفت اين بار ، ار كنم اين مشغله * كاردها در من زنيد آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم * چون چنين گويم ببايد كشتنم