بود كه در پايان سخن الفاظ فصيح و بليغ به كار برد و مناسب با مقصود و مبدأ بود و بالجمله ختم كلام بالفاظ فصيح و تركيبات لطيف كند ( از كشاف ج 1 ص 427 ) .
در ابدع است كه حسن مقطع را حسن الختام نيز خوانند و آنست كه متكلم در آخر كتاب يا خطبه يا قصيده خوشترين عبارتى را كه بتواند و در قدرت خود شناسد به كار برده لذت آن را در گوش مستمعين وديعه گذارد تا اگر قصورى در باقى كلام بود به آن خاتمهء نيكو جبران كند .
مثال ،
بر آن صدر امم روح مجسم * همايون باد اين كاخ فلكسا
نبيند جز ز چشم يار فتنه * نيابد جز ز بانگ چنگ غوغا
سعدى گويد :
سعدى آن نيست كه هرگز ز كمندت بگريزد * تا بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهائى
خلق گويند برو دل به هواى دگرى نه * نكنم خاصه در ايام اتابك دو هوائى
دل سعدى و جهانى بدمى غارت كرد * همچو نوروز كه بر خوان ملك يغما بود
( از ابدع ص 272 - 273 ) .
فروغى گويد :
مقصود از مقطع قطع كردن كلام يعنى به آخر رسانيدن قصيده و غزل و غيرها باشد بوسيله درج شاعر تخلص خود را يا مدح ممدوح و جز آن مانند :
جماعتى كه ندانند حظ روحانى * تفاوتى كه ميان دواب و انسان است
گمان برند كه در باغ حسن سعدى را * نظر بسيب زنخدان و نارپستان است
و ما ابرى نفسى و ما أزكيها كه * هر آنچه نقل كنند از بشر در امكان است
حافظ ار خصم خطا كرد نگيريم بر او * ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم
گفتم مرا سه بوسه ده اى ماه دلستان * گفتا ز حور بوسه نيابى تو در جهان
( از بديع فروغى ص 111 - 112 )
حُسنِ نَسَق
- ( اصطلاح ادبى ) و آن بود كه كلماتى پى در پى و معطوفات متوالى بطورى آورد كه ملائم و مستحسن باشند و هر يك از آنها جمله مستقل باشد مانند
« وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ . . »
( از كشاف ج 1 ص 428 ) .
سعدى گويد :
لطيف جوهر و جانى غريب قامت و شكلى * نظيف جامه و جسمى بديع صورت و خوئى
.
حُسنِ هُدى
- ( اصطلاح اخلاقى ) و آن بود كه نفس را به تكميل خويش به حليتهاى پسنديده و ستوده رغبتى صادق حادث شود .
( از اخلاق ناصرى ص 77 )
حِسيّات
- حسيات جمع حسى است كه محسوسات هم نامند و حسيات در قضا يا اطلاق بر دو معنى شود اول قضايايى كه عقل به مجرد تصور دو طرف آن حكم بدان كند از روى جزم و يقين بواسطهء حس ظاهر يا باطن كه محسوسات و مشاهدات نامند و از مقدمات يقينيه ضروريه باشند دوم محسوسات