مىبينى آن دو زلف را كه بادش برد * مانند عاشقى است كه هيچش قرار نيست
نى نى كه دست حاجب سالار كشور است * كز دور مينمايد كامروز بار نيست
( از بديع فروغى ص 109 )
حُسنِ خِتام
- ( اصطلاح ادبى ) رجوع به حسن ابتداء شود .
حُسنِ تَعَقُّل
- ( اصطلاح اخلاقى ) و وسط بود ميان صرف فكر بادراك چيزى كه در تعقل مطلوب زايد باشد و ميان قصور فكر از تعقل تمامى مطلوب و بعبارت ديگر آن بود كه در بحث و استكشاف از هر حقيقتى حدى و مقدارى كه بايد نگاهدارد تا نه اهمال داخلى كرده باشد و نه اعتبار خارجى .
( از اخلاق ناصرى ص 85 ، 59 )
حُسنِ تَعليل
- ( اصطلاح ادبى ) و از محسنات معنويه است و آن باشد كه ادعا شود براى وصفى علتى كه مناسب او باشد بر حسب ظاهر لفظ گر چه در نفس الامر منظور نباشد ( رجوع شود به مطول ص 366 )
حُسنِ شِركت
- ( اصطلاح اخلاقى ) و آن بود كه دادن و ستدن در معاملات بوجه اعتدال كنند چنان كه موافق طبايع ديگران افتد .
( از اخلاق ناصرى ص 80 ) در ابدع آرد كه حسن تعليل آنست كه براى چيزى سبب و علتى ذكر نمايند كه مناسبى لطيف داشته باشد و بعضى شرط كردهاند كه علت حقيقى نباشد .
منوچهرى گويد :
نرگس همه ركوع كند در ميان باغ * زيرا كه كرد فاخته بر سر و مؤذنى
معزى گويد :
دانى چرا ستاره نبيند كسى بروز * بيند بر آسمان بشب تيره صد هزار
زيرا كه هر ستاره كه روشن بود بشب * خورشيد بامداد كند بر سرش نثار
( از ابدع ص 267 - 270 )
حسن شركت
- ( اخلاقى ) و آن بود كه دادن و ستدن در معاملات بوجه اعتدال كنند چنان كه موافق طبايع ديگران افتد ( از اخلاق ناصرى ص 80 ) .
حُسنِ طَلَب
- ( اصطلاح ادبى ) و آن بود كه چون چيزى طلب شود بطريقى شود كه بادب نزديك بوده و بر افهام خيالانگيز . لطيف و دلاويز بود .
حافظ گويد :
چه حاجت است كه مطلوب در ميان آرم * ز روشنى چو ضمير تو غيب دان آمد
( از كشاف ج 1 ص 426 ) در ابدع آرد كه حسن طلب :
كه براعة الطلب و ادب السؤال نيز خوانند آنست كه متكلم بسوى مطلب و درخواست خويش بالفاظ نيكو اشاره نمايد و كلام را سنجيده گويد و از الحاح دورى جويد و رعايت جانب مخاطب را فرو نگذارد مثال فارسى ، سعدى گويد :
بدولتت همه افتادگان بلند شدند * چو آفتاب ، كه بر آسمان برد شبنم
مگر كمينهء آحاد بندگان سعدى * كه سعيش از همه بيش است و حظش كم
حافظ گويد :
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد * وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد