اين همه عكس مى و نقش و نگارى كه نمود * يك فروغ رخ ساقيست كه در جام افتاد
تركيبات آن :
حسن صورت .
حسن ظن .
حسن يوسف .
حسن كار .
حسن و قبح اعمال حسن اخلاق .
حسن سابقه .
حسن خلق .
حسن عشرت .
از لحاظ ادبى .
در ابدع آرد : حسن الابتداء و آن را حسن المطلع نيز گويند آنست كه بيت اول از نظم در سلاست و درستى سبك و روشن بودن معنى و خالى بودن از حشو و سهولت الفاظ تمام بوده و در افادهء معنى موقوف بذكر شعر ما بعد نباشد و ما بين دو مصرع مناسبت تامه باشد چنان كه نصر الله بن قلاش گويد :
شق الصباح غلالة الظلماء * و انحل عقد كواكب الجوزاء
مه نيسان شبيخون كرد گوئى برمه كانون * كه گردون شد از و پر گرد و هامون شد
پر از خون لاله در صحرا بسان چهرهء ليلى * بگريد ابر بر هامان بسان ديدهء مجنون
ز آب جوى هر ساعت همى بوى گلاب آيد * در آن شسته است پندارى نگار من رخ گلگون
( از ابدع ص 252 )
حُسنُ الاتِّباع
- ( اصطلاح ادبى ) آنست كه شاعر شعر ديگرى را اخذ كرده بمزيتى از لطايف بيارايد كه خود را در استحقاق آن بر مخترع آن مقدم بدارد مثال خاقانى گويد :
خاقانى آن كسان كه طريق تو ميروند * زاغند و زاغ را روش كبك آرزو است
بس طفل كارزوى ترازوى زر كند * نارنج از آن خورد كه ترازو كند پوست
صادق اصفهانى صنعت اتفاق را افزوده و گويد :
اى صادق آن كسان كه طريق تو مىروند * ما ناخرند و خر هنر گاوش آرزو است
گيرم كه خر كند تن خود را به شكل گاو * كو شاخ بهر دشمن و كو شير بهر دوست
مانى شيرازى
امروز پريشان تر از آنم كه توان گفت * وز درد جدائى نه چنانم كه توان گفت
علاء آشتيانى گويد :
ديروز پريشانى خود را به تو گفتم * امروز پريشانتر از آنم كه توان گفت
( از ابدع ص 253 - 257 ) .
حُسنُ الاختِراع
- ( اصطلاح بديعى ) و آن را سلامة الاختراع نيز گويند و آنست كه متكلم معنى غريبى را اختراع كند كه ديگرى به روى سبقت نگرفته باشد و در نزد ذوق سليم مطبوع آيد .
مثال و قنديل كان الضوء فيه - سنا وجه الحبيب اذا تجلى فتح الله خان شيبانى گويد :
پيام من به گل آورد دوش باد بهار * كه من بر آمدم از خم تو سر ز شاخ بر آر
نشاط گويد :
طفلان شهر بىخبرند از جنون ما