با قرار وى باشد ، خاك در آنجا نريزند .
و اگر جلد و رجم جمع شوند ، اول صد تازيانه بزنند ، و بگذارند تا بهتر شود ، آنگه رجم كنند .
ابتدا بسنگسار كردن ، گواهان كنند اول ، و اگر اقرار كرده باشد ، ابتدا امام كند ، بعد از آن كسانى كه حاضر باشند از مسلمانان آنان كه عدل باشند .
و تازيانه امام زند و يا كسى كه امام وى را دستورى دهد در آن .
و اگر به گواه ثابت شده باشد ، تولاى آن گواهان كنند .
و حد بر مرد برانند بر آن هيئت كه وى را ديده باشند در زنا كردن ، اگر برهنه باشد يا با لباس .
و در زمانى كه سخت گرم باشد از گرماى نيم روز ، يا سرماى بامداد كه سخت سرد باشد ، حد نزنند .
و تازيانه سخت زنند بر جملهء اعضاى وى به غير سر و فرج وى . و مرد را بر پاى زنند ، و زن را نشسته و جامهء وى بر وى محكم بسته .
و روا بود خواجه را كه بندهء خود را حد زند بىدستور امام .
و دليل بر اين اجماع طائفه است . و از رسول ص روايت كردهاند كه وى فرمود :
« اقيموا الحدود على ما ملكت ايمانكم » .
( معتقد الاماميه 493 ، 497 ) .
حَدِّ إنسان
- ( اصطلاح عرفانى ) از نظر نظر فلسفى حد انسان « حيوان ناطق » و « حيوان ناطق مائت » است .
و نزد اهل ذوق طرد صفات رذيله است و آنكه وارسته از خلق و تجلى بصفات حسنه و متخلق باخلاق الله است .
جامى گويد :
حد انسان بمذهب عامه * حيوانيست مستوى القامه
پهن ناخن برهنه پوست ز موى * به دو پاره سپر ، به خانه و كوى
هر كه را بنگرى بدين سان است * مىبرندش گمان كه انسانست
و آنكه خود را گمان برد ز خواص * مىفزايد بر اين معانى خاص
شيخ خود بين برد ز نادانى * ظن كه آن شد كمال انسانى
كه كند خانقاه و صومعه جاى * واكشند پا ز باغ و راغ و سراى
كند اسباب شيخى آماده * بنشيند به روى سجاده
ابلهى چند گرد او گردند * تابع كرد و ورد او گردند
بر خلايق مقدمش دارند * هر چه گويد مسلمش دارند
صد كرامت بنام او سازند * تسليم بدامش اندازند
مقتداى زمانه خواجه فقيه * با درون خبيث و نفس سفيه
حفظ كردست چند مسألهء * در پى افكنده از خران گلهء
سينه پر كينه و دل از وسواس * كرده ضايع بگفت و گوى انفاس
پس بر ذوق جوانمردان انسان نه به صورت زيباست و نه با سجاده و خانقاه است ، آنان كه ره بحقيقت بردند و دنيا و دين سپردند و سر بر آستان دوست نهادند .
حَدِّ أوسَط
- ( اصطلاح منطقى ) رجوع