و جزويات و معقولات و محسوسات و ارواح و اجسام و جواهر و اعراض .
در اصطلاحات صوفيه است كه زلف كنايت از ظلمت كفر است .
عراقى گويد زلف غيبت هويت را گويند كه هيچ كس را بدان راه نيست .
( از تذكرهء رياض العارفين 39 - اصطلاحات فخر الدين ) آصف گويد :
زلف او ناديده از چاك دل خود شانهايم ؟ * نيست پيدا حلقهء زنجير و ما ديوانهايم
فروغى گويد :
كفر زلفش رهزن دينست گوئى نيست هست * كافرى سرمايهاش اينست كه گوئى نيست هست
سنائى گويد :
زلف را شانه زدى باز چه رسم آوردى * كفر در هم شده را پردهء ايمان كردن
اى گل باغ الهى ز كه آموختهء * ديدها را به دو رخسار گلستان كردن
و درازى زلف جانان ، اشارت بعدم انحصار موجودات و كثرات و تعينات است و چنان كه زلف پردهء روى محبوبست هر تعينى از تعينات نقاب وجه واحد حقيقى است .
( از شرح گلشن راز ص 577 ) سنائى گويد :
چيست آن زلف بر آن روى پريشان كردن * طرف گلزار به زير كله پنهان كردن
عطار گويد :
زلف پريشانش بيك تار موى * جملهء اسلام پريشان كند
ليك ز عكس رخ او ذرهاى * بتكدهها جمله پر ايمان كند
زلف شبرنگش شبيخون مىكند * و ز سر هر موى صد خون مىكند
نيست در كافرستان مويى روا * آنچه اوزان موى شبگون مىكند
زلف او كافتاده بينم بر زمين * صيد در صحراى گردون مىكند
زلف او چون از درازى بر زميست * تاختن بر آسمان چون مىكند
زلف او ليلست و خلقى از نهار * از سر زنجير مجنون مىكند
آنچه رستم را سزد بر پشت رخش * زلف او بر روى گلگون مىكند
چون زلف بيقرارش برزخ قرار گيرد * از رشك روى ماهش در صد نگار گيرد
حافظ گويد :
شكنج زلف پريشان بدست باده مده * مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش
كس نيست كه افتادهء آن زلف دو تا نيست * در رهگذرى نيست كه آن دام بلا نيست
چشمان تو دل مىبرد از گوشهنشينان * دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست
روى تو مگر آينهء لطف الهيست * حقا كه چنين است در اين روى و ريا نيست
اى كه در زنجير زلف جاى چندين آشيانست * خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين ما
مينمايد عكس مى در رنگ روى مهوشت * همچو برگ ارغوان بر صفحهء نسرين ما
هر كه زنجير سر زلف گرهگير تو ديد * دل سودازدهاش بر من ديوانه بسوخت