آشنائى نه غريب است كه دلسوز منست * چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
زلف پريشانش را حلقه بگوشم از آنك * برزخ چون ماه او زلف پريشان خوشست
مردم به ياد رويش جمع آورم دل و جان * بازم كند پريشان سوداى زلف دلبر
از رخ نقاب زلفت بردار تا نماند * نام و نشان بعالم از مؤمن وز كافر
اگر يك بار زلف يار از رخسار برخيزد * هزاران جان مشتاقان زهر سو زار برخيزد
و چنبر زلف عبارت از دائره كون است كه از مراتب موجودات ممكنه بهم رسيده است كه دام فتنه و امتحان طالبان راه إله و مشتاقان وصال معشوق گشته .
( از شرح گلشن راز ص 581 )
چون نقاب زلف مشكين از جمال خود گشود * صبح صادق در شب ديجور ناگه رو نمود
و زلف بتان مه پيكر را بحسب جامعيت نشأت انسانى ازين هر دو صفت متقابل بهر و نصيب دادهاند .
( از شرح گلشن راز ص 59 - 535 ) شاعر گويد :
مرا از روى هر دلبر تجلى مىكند رويش * نه از يكسوش ميبينم كه مىبينم زهر سويش
كشد هر دم مرا سوئى كمند زلف مه روئى * كه اندر هر سر موئى نمىبينم بجز مويش
ندانم چشم جادويش چه افسان خواند بر چشمم * كه در چشمم نمىآيد به غير از چشم جادويش
فروغ نور رخسارش مرا شد رهنمون ور نه * كجا ره بردمى سويش ز تاريكى گيسويش
و گاه از زلف مراتب كثرات و تفرقه و پريشانى اراده شده است .
حافظ گويد :
شكنج زلف پريشان بدست باده مده * مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش
و اشارت به تغييرات و تبدلات سلسله موجودات است كه هر ساعتى بنوعى و وضعى ديگر است .
( از شرح گلشن راز ص 582 ) جامى گويد :
زان زلف و رخ كه حجت دور و تسلسل است * باشد ميان اهل نظر صبح و شام بحث
منعم كنى ز رخ كه بگو ترك بحث وصل * تا منع واردست نگردد تمام بحث
با زاهد فسرده مگو شرح سر عشق * از نكتههاى خاص مكن پيش عام بحث
و اشارت بتجلى جلاليست در صور مجالى جسمانى .
( از شرح گلشن ص 552 - 883 )
گل آدم در آن دم شد مخمر * كه دادش بوى آن زلف معطر
كه در مراتب تنزلات و ظهورات بسيار است و همه دلهاى عاشقان صادق از زلف او مسلسل گشتهاند و در احكام كثرات مقيدند و خلاصى از اين قيد ندارند و گرفتار دام زلف اويند .
( از شرح گلشن راز ص 577 - 582 )
حديث زلف جانان بس دراز است * چه شايد گفت از آن كان جاى رازست
و باز كردن سر زلف از تن اشارت بظهور انوار تجليات وحدت است كه در اثناى سلوك و رياضت بر سالكان روى