و اگر سبز شود يا سياه ، سه دينار بود . و اگر بر تن بود نيمى از آنكه بر روى بود ، لازم آيد .
و زن در ديت اعضا با مرد يكسان بود ، تا آنگاه كه به سيك ديت رسد ، چون به سيكى رسيد با نيمهء ديت وى برند .
و ديت اعضاء بندگان به حساب قيمت ايشان باشد ، تا كه بر ديت آزاد زايد نگردد . اگر زيادت شود ، بر آن برند .
و كسى را كه در اقامت حدود و آداب كشته شود وى را ديت نباشد .
( معتقد الاماميه 487 ، 493 )
دِيد
- ( اصطلاح عرفانى ) ديد در اصطلاح اعتقاد را گويند كه از مقام تفرقه سر بر كرده باشد و ديده ، اطلاع الهى را گويند در تمام احوال از خير و شر ( اصطلاحات فخر ) .
انصارى گويد :
آن ديده كه او را ديد بملاحظهء غير او كى پردازد ، آن جان كه با او صحبت يافت با آب و خاك چند سازد .
خود كرده در حضرت مشاهدت ، مذلت حجاب چند برتابد ، والى بر شهر خويش در غربت عمر چند بسر آرد :
مسكين او كه او را به صنايع شناخت ، او كه او را از بهر نعمت دولت داشت ، بيهوده او كه او را به جهت خود جست ، او كه به صنايع شناسد ، به بيم و طمع پرستد :
او كه او را از بهر نعمت دوست دارد ، روز محنت بر گردد ، او گه بخويشتن جويد نايافته يافته پندارد ، اما عارف او را هم بنور او شناسد ، از شعاع وجود عبارت نتواند ، در آتش مهر مىسوزد و از ناز باز نمىپردازد ( از عده ج 3 ص 641 ) .
دير
- ( اصطلاح ذوقى ) دير محل و موقف عبادت راهبان و راهبات است و در اصطلاح عرفا و متصوفه معانى چند دارد ، از جمله : عالم انسانى را گويند .
( اصطلاحات فخر ) .
عراقى گويد :
در حرم ذكر بت اى ديرنشين خاص تو نيست * لله الحمد كه اين زمزمه عامست اينجا
فروغى گويد :
نه بدير همدمم شد نه بكعبه هم نشينم * عجبى نباشد كه برى ز كفر و دينم
تو و كوچه سلامت من و جادهء ملامت * كه بعالم مشيت تو چنان و من چنينم
نه تو من شوى ، نه من تو ، به همين هميشه شادم . * كه بكارگاه هستى تو همان و من همينم
عرفى گويد :
در ازل رفتم بسير كعبه ديارى نبود * آمدم در دير راهب بود و بيكارى نبود
در سبك روحى مثل بودند طاعتپيشگان * از مصلاى ريا بر دوش كين بارى نبود
سر به كوى زاهدان كردم چها ديدم مپرس * هيچ سر بىكوبش سنگى و ديوارى نبود
دَير مُغان
- كنايت از مجلس عرفاء و اولياء است ( از اصطلاحات فخر - رياض العارفين ص 39 ) .
عطار گويد :
ما ترك مقامات كرامات گرفتيم * در دير مغان راه خرابات گرفتيم