تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
و چيزى بود كه نوع بود و بس و جنس هيچ نوع نبود زيرا كه زير وى كلى ذاتىاند و جوا ما هو نبود . بلكه زير وى جزويات بوند و بس چنان كه مردم و چنان كه چهار و چنان كه سياهى . كه سياهى از ديگر سياهى آن جدائى ندارد بطبع كه گونه از گونه زيرا كه گونه از گونه آن جدائى دارد كه سياهى از سپيدى و بفصل ذاتى مخالفت دارد . اما سياهى از سياهى جدائى ندارد بگوهر و فصل و ليكن بحالهاى بيرونى چنان كه يك سياهى زاغ بود و يكى سياهى مداد ، و زاغ و مداد چيزهااند بيرون از طبع سياهى و بودن سياهى اندر زاغ حاليست مر سياهى را نه ذاتى هر چند كه اكنون جدا نتواند شدن از زاغ و ليكن بوهم شايستى كه همين سياهى بعينه اندر زاغ نبودى - كه اندر چيزى ديگر بودى .

جَنْگ

- امتحانات الهى را گويند بانواع بلاها . ( كشاف ص 1555 ) . مولوى گويد :
ساقيا عربده كرديم كه در جنگ شويم * مى گلرنگ بده تا همه يك رنگ شويم صورت لطف سقى الله توئى در دو جهان * رخ مى رنگ نما تا همگان رنگ شويم

جُنُون

- ( اصطلاح عرفانى ، فقهى ) جنون در مستى نهايت است و در درويشى بدايت ، جنون آن باشد كه مرد در عين آگاهى از خود بىخبر باشد . ( رسائل خواجه عبد الله ص 120 ) . ابو سعيد ابو الخير گويد : لا يكمل ايمان العبد حتى يظن الناس انه مجنون . ( اسرار التوحيد ص 37 ) . و اختلال قوه مميز است ، جنون بر دو قسم است يكى ادوارى كه گاه‌گاه از شخصى خرد زائل شده و غير عادى مىشود و ديگر اطباقى كه همواره شعور و ادراك ازو زائل مىشود در هر دو صورت معاملات و عقود و دستورات مجنون در حال جنون نافذ نيست و نسبت باموال خود و ديگران حق مداخله ندارد و كارهاى او باطل است . ( از كشاف ج 1 ص 292 ) .

جَوّ

- بفتح جيم و تشديد واو ( اصطلاح فلسفى ) قدما بر مبناى هيأت بطلميوسى ما بين زمين و آسمان را جو مينامند . ( دستور ج 1 ص 419 ) .

جَوارى

- ( اصطلاح نجومى ) و آن نام سه ستارهء بود بر كمربند جوزاء كه نطاق هم نامند . ( از التفهيم ص 105 ) .

جَوامِع

- ( اصطلاح عرفانى ) حضرت رسالت پناهى را گويند :
مصطفى كش جوامع الكلم است * كه بدان سلك شرع منتظم است گوهر صدق بىتفاوت سفت * فليقل خيرا او ليصمت گفت بعد من كان مؤمنا بالله * و بيوم ينال فيه جزاء

جَوانْمَرد

- ( اصطلاح عرفانى ) عارف كامل و سالك از خود وارسته است : جوانمردان طريقت و مجاهدان راه حقيقت را عمل ديگر است ، كار ايشان رنگى ديگر دارد ، و عشق ايشان ذوقى ديگر دارد ، نه عذر رخصت ايشان را فريبد ، نه سلطان وحشت بر ايشان تازد . ( از عده ج 3 ص 842 ) .