جامِ صحت :
مولانا گويد :
جام صحت را نبودى جام شب * ايمنى را خوف ناوردى كركب
گر ندانى كه اين چه روز شب است * يا كدامست جام و باده كدام
سريان حيات در عالم * چون مى و جام فهم كن دو مدام ( تو مدام )
*
ساقى شراب داده هر لحظه جام ديگر * مطرب سرود گفته هر دم دگر ترانه
در جام باده ديده عكس جمال ساقى * و آوازهء شنيده از زخمهء چغانه
*
رحيقى كه ساقيش در كام ريخت * باندازهء جام در جام ريخت
شرابى كه معشوق سرمست داد * بهر دست جامى كه بايست داد
بيا ساقى آن رشحهء سلسبيل * كه نور كليمست و نار خليل
بده تا فروغش علم بر زند * بهستى من آتش اندر زند
مغنى تو هم بر كران عود گير * كه اين آتش از من برآورد دود
جامِ ظاهر
:
روز عبد الله او را گشته نام * شب نعوذ بالله و در دست جام
ديد شيشه در كف آن شيخ پير * گفت شيخا مر ترا هم هست غير
تو نمىگفتى كه در جام شراب * ديو مى ميزد شتاب اندر شتاب
گفت جامم را چنان پر كردهاند * كاندرونش مىنگنجد يك سپند
بنگر اينجا هيچ گنجد ذرهء * اين سخن را كش شنيده غره
جام ظاهر خمر ظاهر نيست اين * دور دار اين راز شيخ دور بين
جام مى هستى شيخ است اى فليو * كاندر او اندر نگنجد بول ديو
پر و مالامال از نور حق است * جام تن بشكسته نور مطلق است
نور خورشيد ار بيفتد بر حدث * او همان نور است نپذيرد خبث
شيخ گفت اين خود نه جامست و نه مى * هين به زير آ منگر ابنگر بوى
آمد و ديد انگبينى خاص بود * كور شد آن دشمن كور و كبود
گفت پير آن دم مريد خويش را * رو براى من بجو مى اى كيا
كه مرا رنجى است مضطر گشتهام * من ز رنج از مخمصه بگذشتهام
در ضرورت هست هر مردار پاك * بر سر منكر ز لعنت باد خاك
گرد خمخانه برآمد آن مريد * بهر شيخ از هر خمى او مىچشيد
در همه خمخانهها او مى نديد * گشته بد پر از عسل خم نبيد
گفت اى رندان چه حالست اين چكار * هيچ خمى در نمىبينم عقار
جمله رندان نزد آن شيخ آمدند * چشم گريان دست بر سر مىزدند
در خرابات آمدى شيخ اجل * جمله مىها از قدومت شد عسل
كرده مى را تو مبدل از حدث * جان ما را هم بدل كن از خبث
جامِ إلهى
- ( اصطلاح عرفانى ) تجليات قدس الهى است كه عارف كامل را مجذوب و سرمست گرداند .