تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 575

مساهمون:

ص٥٧٥
نزديك مىشود همچون فيل و بوزينه و نسناس و چندين هزار سال ديگر در اين مرتبه مىباشند و از گردش افلاك و انجم پرورش مىيابند و در اين مرتبه نام وى نفس حيوان است و آن گاه از حيوان به انسان مىآيند و اول صورتى كه از صورت انسان پيدا مىكنند . صورت زنگيان است و در اين مرتبه نام وى نفس انسانى است يعنى نفس ناطقه و نفس ناطقه را در اين مرتبه نفس اماره گويند و بمراتب برمىآيد تا بدرجهء حكماء رسند . . . ( از انسان ص 411 - 412 ) . در سخنان عارفان آمده است كه : همهء موجودات عالم با شتاب هر چه تمامتر بسوى كمال روند خواه شاعر بدين امر باشند و خواه نباشند و اين امر ناموس طبيعت است لكن در انسان امرى است ارادى و تابع اراده و خواست او باشد ، دستورات اخلاقى انبياء و اولياء و اهل حق همه بر اين اساس است . در قرآن مجيد آمده است :
ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ
مولانا گويد :
اى مبدل كرده خاكى را بزر * خاك ديگر را نموده بو البشر كار تو تبديل اعيان و عطا * كار ما سهو است و نسيان و خطا سهو و نسيان را مبدل كن بعلم * من همه جهلم مرا ده صبر و حلم اى كه خار شوره را تو نان كنى * ويكه نان مرده ار تو جان كنى اى كه جان خيره را رهبر كنى * ويكه بيره را تو پيغمبر كنى اى كه خاك تيره را تو جان دهى * عقل و حس و روزى و ايمان دهى شكر از نى ميوه از چوب آورى * از منى مرده بتى خوب آورى گل ز گل صفوت ز دل پيدا كنى * پيه را بخشى ضياء و روشنى ميكنى جزو زمين را آسمان * مىفزايى در زمين از اختران هر كه سازد زين جهان آب حيات * زودترش از ديگران آيد ممات ديدهء دل كو بگردان بنگريست * ديده كانجا هر دمى مينا گريست قلب اعيانست و اكسير محيط * ائتلاف خرقهء تن بىمخيط تو از آن روزى كه در هست آمدى * آتشى يا خاك يا بادى بدى گر بدان حالت ترا بودى بقا * كى رسيدى مر ترا اين ارتقا از مبدل هستى اول نماند * هستى ديگر بجاى او نشاند همچنين تا صد هزاران هست‌ها * بعد يكديگر دوم به ز ابتدا آن مبدل بين وسايط را بمان * كز وسايط دور گردى ز اصل آن واسطه هر جا فزون شد وصل جست * واسطه كم ذوق وصل افزونتر است از سبب دانى شود كم حيرتت * حيرتى كو رو دهد در حضرتت اين بقاها از فناها يافتى * از فنا پس رو چرا بر تافتى زان فناها چه زيان بودت كه تا * بر بقا چسفيدهء اى بينوا از جمادى بى خبر سوى نما
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 575 | سيد جعفر سجادى