تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
مواهب ، يعنى مجاهدت و مشاهدت پس آنچه بنده از راه مجاهدت بدان راه يابد جمله تفرقه باشد و آنچه صرف عنايت و هدايت حق باشد جمع بود ( لمع ص 329 كشف - المحجوب ص 325 - لوايح ص 57 ) . جامى گويد : تفرقه عبارت از آنست كه دل را بواسطه ، تعلق بامور متعدده پراكنده سازى و جمعيت ، آنكه از همه بمشاهدهء واحد پردازى . شاعر گويد :
اى در دل تو هزار غلغل ز همه * مشكل شود آسوده ترا دل ز همه چون تفرقهء دلست حاصل ز همه * دل را بيكى سپار و بگسل ز همه
مولانا گويد :
چون از ايشان مجتمع بينى دو يار * هم يكى باشند و هم سيصد هزار بر مثال موجها اعدادشان * در عدد آورده باشد بادشان مفترق شد آفتاب جانها * در درون روزن ابدانها چون نظر بر قرص دارى خور يكيست * آنكه شد محجوب ابدان در شكيست تفرقه در روح حيوانى بود * نفس واحد روح انسانى بود روح انسانى كنفس واحد است * روح حيوانى سفال جامد است عقل جزو از رمز اين آگاه نيست * واقف اين سر بجز الله نيست
*
تفرقه جوياى جمع اندر كمين * تو در اين طالب رخ مطلوب بين تفرقه برخيزد و شرك و دوئى * وحدت است اندر وجود معنوى چون شناسد جان من جان تو را * ياد آرد اتحاد ماجرا موسى و هارون شوند اندر زمين * مختلط خوش همچو شير و انگبين

تَفْريد

- ( اصطلاح عرفانى ) تفريد از فردست و فرد كسى است كه يگانه باشد و تفريد آنست كه از اشكال خود فرد گردد يعنى از امثال و اقران خود فرد گردد و با هيچ انسان نيارامد چنان كه مجنون كه از محبت ليلى با وحوش و سباع مجانست گرفت و از مردمان نفرت گرفت . ( از نفحات ص 120 شرح منازل 223 ) . عبد الله انصارى گويد : تفريد ، دل از علايق بريدنست و كمر بندگى بر ميان بستن و حلقهء خدمت در گوش وفا كردن و خواست خود فداى خواست ازلى كردن ، نفس فداى رضا و دل فداى وفا و جسم فداى بقا كردن . *
نفسم ، همه عمر در وصالت خواهد * روحم ، راحت ز اتصالت خواهد گوشم سمع از بهر مقالت خواهد * چشمم ، بصر از شوق جمالت خواهد
از اينجا نور حقيقت آغاز كند ، باز محبت بر هواى تفريد پرواز كند ، جذبهء الهى در رسد ، رهى از دست تصرف بستاند ، نه غبار رحمت از روى بهشت بر وقت وى رسد ، نه بيم دوزخ او را راه‌گيرى كند . *
عاشق بره عشق چنان مىباشد * كز دوزخ و از بهشت يادش نايد ،
پير طريقت گفت : الهى ناآموختن را آموختم ، و آموخته را جمله بسوختم ،
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 561 | سيد جعفر سجادى