و بعضى از مردم گمان برند كه آب بسبب آتش گرم نگردد و بلكه اجزائى از آتش كه همراه وى حرارت بود در آب پراكنده شود اين گمان نيز نادرست بود زيرا هر گاه گرمى آب بواسطهء نفوذ اجزائى نارى در او بود لازم آيد آن آبى كه در خزف بود از آن آبى كه در مثلا قمقمهء آهنين و يا مسين بود بر حسب نسبت سفتى آن دو و ممانعتى كه از نفوذ اجزاء نارى دارند سريعتر گرم شود . و حال اينكه چنين نبود .
وانگهى اجزاء نارى چگونه وارد در ظرفى شود كه خود پر بوده و جايگاهى براى نفوذ و دخول اجزاء نارى درو نبود بويژه آنگاه كه چيزى ازو خارج نشده باشد .
و هرگاه اين قوا بس با يكديگر درآميزند مواليد پديد آيند ، و مزاج عبارت از كيفيتى بود متوسط كه از كيفيات متضاده اجسام مجتمعه و متفاعلهء متشابههء در همهء اجزاء حاصل شود چو ترا معلوم شد كه آن نوع صورتى كه مشائيان فرض كردهاند متحقق و موجود نبود پس در مزاج بجز توسط كيفيات چيزى ديگر نبود و حاصل فرق بين مزاج و فساد اين بود كه فساد تبدل بالكل بود و مزاج عبارت از توسط مجتمعات بود و ازين مركبات حيوان و معادن حاصل شود و از معادن هر آنچه را برزخى نورى و ثبات بود كه بسبب آن دو تشبيه به برازخ علويه و انوار آن شود مانند طلا و ياقوت محبوب نفوس و مفرح آنها بود و در آن از جهت كمال ثباتى كه دارد و نيز از جهت امرى كه دروست و مناسب با محبت است كه حاصل از درخشندگى نورى اوست عزتى بود و چون جوهر ارضى بر اين گونه اشياء از جهت نيازى كه به حفظ اشكال و قواى خود دارند غالب بود « اسفندارمذ » كه رب النوع زمين بود و نور قاهرى بود كه طلسم آن زمين بود عنايتى كثير به آنها كند و چون صنم اسفندارمذ بواسطهء نزول رتبه و مقامش منفعل از همهء اجسام بود بدين جهت حصهء « كدبانوئيت » آن يعنى اسفندارمذ از ميان هر صاحب صنمى حصه اناث بود و هر گاه طبيعت هر يك جدا و مجرد از كيفيات آن گرفته شود عبارت از نورى بود كه آن چيز صنم آن باشد چنان كه گذشت و مزاج اتم آن انسان بود و از اين جهت است كه از واهب الصور مستدعى كمال بود و تو را معلوم شد كه در انوار قاهره تغييرات محال بود زيرا تغيير در قواهر نبود مگر از ناحيهء تغيير در فاعل آنها و فاعل آنها نور الانوار بود و بدانستى كه تغيير در نور الانوار محال بود و بنا بر اين نه ذات نور الانوار را تغييرى بود و نه انوار قاهره را و آن امورى كه متدرجا بوجود آيد و نابود - و سپس بود شود و از ناحيهء پارهء از انوار همچنان تحصل يابند از جهت استعدادى بود كه بواسطهء تجددات دائمه همواره حادث شوند و البته جايز است كه فاعلى تام بود در فاعليت خود و لكن فعل او متوقف بر حصول استعداد قابل بود و در اين صورت به اندازه اعتدال مزاجى آن قابل قبول فعل كند يعنى به قدر استعداد خود از آن هيآت و صورتهائى كه در باب نسب عقليهء كه در انوار قاهر است و همين طور نسب وضعيهء كه آن ثوابت بود و پيش از اين بگفتيم بپذيرد ، آن مقدار كه لايق باستعداد او بود و از اشراق پارهء از انوار قاهره كه عبارت از صاحب طلسم نوع ناطق بود يعنى
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 559
مساهمون: سيد جعفر سجادى
ص٥٥٩