تَجْنيسِ ناقِص
- ( اصطلاح ادبى ) مانند تجنيس تام است در اتفاق حروف و لكن در حركت مختلف است مثال « حبة البرد حبة البرد » و در حديث است
« اللهم حسنت خلقى فحسن خلقى »
( از حدائق ص 6 ) . و مانند مهر جمالت مرا مهرى و وفايى نهد .
درد فراقت مرا دردى و جفائى دهد .
تَجَوْهَر
- كلمهء تجوهر كه در عبارات فلاسفهء اخير اسلامى ديده مىشود به معناى جوهريت و حقيقت جوهرى اشياء است چنان كه ميگويند تجوهر اشيا و اراده ميكنند ذاتيات و حقايق جوهرى اشياء را و در حقيقت آنچه جوهريت جوهر بدان بستگى دارد رجوع شود به تقدم به تجوهر و جوهر .
تَجْويد
- ( اصطلاح ادبى ) تجويد در لغت تحسين باشد و در اصطلاح قراء قرائت قرآن باشد با رعايت حق هر يك از حروف آن . از مخارج و مقاطع اداء آنها و صفات لازمه از همس ، جهر ، شدت ، رخاوت و مانند آن و قواعد آن از طريق مشايخ و بزرگان نحو و ادب بما رسيده است ( از كشاف ج 1 ص 216 ) ،
تَجْويفاتِ دِماغْ
- اين اصطلاح از اصطلاحات فلسفهء طبيعى است و منظور خلل و فرج حاصل داخل مخ بود .
فارابى در باب چگونگى ادراك و احساس و عمليات دماغى گويد :
چون حرارت ناريهء قلب مفرط بود بنا بر اين سرچشمه و منشأ فيضان آن حرارت عزيزى كه امداددهنده و حافظ قواى آنها بود در قلب قرار داده نشد تا اينكه با سرعت جفاف و خشكى به دو راه نيابد تا در نتيجه قواى او تحليل رفته و باطل گردد و بنا بر اين سرچشمهء اين فيضانات و امدادات حرارت عزيزى در دماغ بود و در نخاع نهاده شده است ، زيرا هر دوى آنها بىنهايت رطباند تا آنكه از هر يك از آن دو رطوبتى در اعصاب نفوذ كند و اعصاب را به حالت نرمى نگه دارد و بواسطهء آن ، قواى نفسانى آنها باقى و مستدام باشد .
و بالاخره گويد : شكلهائى كه بر جرم دماغ است مانند جوشنها كه پاره پاره برنهاده شده است و برهم بافته كه طبيبان آن را تزريد گويند از بهر آنست كه روح نفسانى چنان كه اندر تجويفها گذر مىكند و پخته مىشود اندرين تزريد نيز گذر يابد چه وقت باشد كه روح بخارى فزون از تجويف دماغ گردد كه آن فزونى اندرين تزريد مخزون شود و اندر وى مستحيل شود و مزاج دماغ گيرد . ( رجوع شود به ترجمهء آراء اهل مدينه ص 202 ، 204 رجوع شود به ذخيره خوارزمشاهى ص 161 )
تَجْويفاتِ قَلْب
- از اصطلاحات فلسفهء طبيعى است . منظور رگها و شرايين دل است . و مجارى خالى داخل قلب است .
در اين باب در ذخيره آمده است .
نخست بايد دانست كه تا مادام كه انسان زنده است دل و شرايينى كه از دل رسته است و از وى دو نوع حركت است كه يكى را حركت انبساطى گويند دوم را حركت انقباضى .
حركت انبساطى حركتى است كه دل و شرايين بسوى بيرون جنبد و حركت انقباضى حركتى است كه بسوى خويشتن جنبد و فراز هم آيد و قوت حيوانى قوتى است كه هر دو حركت به دو باشد و بهر اندامى كه اين قوت برسد آن را پذيراى