بيع نقل كردن ملكى است از شخصى با غيرى بعوضى با وجود تراضى از هر دو جانب .
و بيع چهار گونه است :
بيع عينى حاضر كه در نظر باشد بعضى ببعضى ، و بيع سلم .
و شرائط صحت وى ثبوت ولايت است در معقود عليه ، آنچه فروشد بايد كه وى را بر آن ولايت بود شرعا ، و معلوم باشد ، و قادر باشد بر تسليم وى ، و از وى نفع توان گرفت منفعتى مباح ، و آنكه از بايع ايجاب حاصل شود و از مشترى قبول بىاكراه و اجبار الا در موقعى كه گفته شود ان شاء اللّه .
و بيع كسى كه مالك نباشد و نه در حكم مالك ، منعقد نگردد ، و اگر چه مالك آن را اجازت كند ، از براى آنكه صحت انعقاد آن حكم شرعى است ، ثبوت او محتاج دليل شرعى باشد .
و رسول ص فرموده است :
« لا بيع الا فيما يملك »
، يعنى : بيع نيست الا در آنچه مالك آن باشد ، و فصلى نكرد ميان آنكه مالك آن را اجازت كرد و ميان آنكه نكرد .
و بنزد اين طائفه روا بود فروختن كنيزكى مادر فرزند ، كه فرزندش مرده باشد يا نمرده باشد ، و بهاى مادرش دين بود ، و قادر نباشد بر قضاى آن مگر فروختن وى ، براى آنكه اين كنيزك مملوكهء ويست بىخلاف ، و اصل جواز بيع مملوكست ، و منع محتاج دليل است .
و همچنين روا بود فروختن بندهاى كه او را تدبير كرده باشد ، يعنى : پس از مرگ آزاد كرده باشد بر وجه تطوع ، براى آنكه وى مملوكست ، و تدبير وى بمنزلت وصيت است ، تغيير وصيت روا بود وصيتكننده را مادام كه زنده باشد .
و همچنين بود مكاتب مشروط را ، چون از بهاى خود عاجز شود . و روا نبود فروختن مكاتب غير مشروط ، زيرا كه به قدر آنچه داده باشد از بهاى خود آزاد باشد .
و روا بود بيع آن چيز كه روا بود بيع او با [ آ ] نچه روا نباشد بيك دفعه .
زيرا كه او مملوكست ، بيع او مفردا صحيح است بلا خلاف . هر كه در اين صورت گويد كه صحيح نيست دليل برو بود ، و ظاهر قرآن :
أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ
، دليل است بر صحت اين .
و روا بود فروختن چيزى پيش از قبض ، مگر كه آن چيز طعام باشد ، لدلالة الاصل .
و اما طعام روا نيست پيش از قبض فروختن ، دليلش اجماع است ، و قول رسول ص :
« من ابتاع طعاما فلا يبعه قبل ان يسو فيه »
، يعنى : هر كه طعامى بخرد ، بايد كه آن را نفروشد پيش از آنكه قبض كند .
و روا نيست بيع كسى كه كامل عقل نيست ، و نه خريدن وى ، از براى آنكه دليلى نيست شرعى بر صحت خريدن و فروختن وى .
و
لقوله ص : « رفع القلم عن ثلاثة :
عن الصبي حتى يبلغ ، و عن النائم حتى يستيقظ و عن المجنون حتى يفيق »
. و چون گويد شخصى كه : بندهء خود