دارى ، قصد راه كن ، شربت بلا نوش كن و دوست را بر آن گواه كن ، ور نه عافيت بناز دار ، و سخن كوتاه كن . هيچ كس به بد دلى جانبازى نكرد . و به مشتى آب و گل سرافرازى نكرد ، هر كه رتبت وى عالىتر ، بلاء وى تمامتر ، هر كه به حق نزديكتر و دل وى صافىتر ، نفس وى بدست دشمن گرفتارتر ، آرى بىغصه محنت قصهء محبت نتوان خواند ، بىزهر بلاء شهد « ولاء » نتوان يافت .
مصطفى را « بلاء » تمامتر و اذى وى از دشمنان بيشتر تا آنجا كه گويد
« ما اوذى نبى مثل ما اوذيت »
آن بيگانگان و بيحرمتان قدر وى ندانستند و ديدهء شناخت وى نداشتند : قصد جان او كردند و جفات وى را ميان در بستند ، پيران استهزا كردند ، شاعران هجو كردند ، كودكان سنگ انداختند ، و زنان از بامها ، خاك ريختند ، هر چند با او جفا كردند . . .
( از عده ج 8 ص 31 و ج 5 ص 448 ) .
و بدان كه خداى را دوستانى است كه اگر يك طرفة العين مدد لشكر بلا از روزگار ايشان گسسته گردد چنان كه اهل عالم از بىنعمتى غريوناك گردند . ايشان از بىبلائى بفرياد آيند ، هر چند كه آسيب دهر و بلا بيش بينند به بلاى خويش عاشق شوند هر چند زبانهء آتش عشق ايشان تيزتر ، ايشان چون پروانهء شمع بر فتنهء خويش هر روز فتنهترند .
پير طريقت گفت : الهى درديست مرا كه بهى مباد ، اين درد مرا صوابست با دردمندى به درد خورسند ، كسى را چه حسابست ، الهى قصه اين است كه ، اين بيچارهء درد زده را چه جوابست .
( عده ج 6 ص 358 ) .
حافظ
ساقى بجام عدل بده باده تا گدا * غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند
سهل گويد « البلوى من اللّه على وجهين : بلوى رحمة و بلوى عقوبة فبلوى الرحمة يبعث صاحبه على اظهار فقره الى اللّه و ترك التدبير و بلوى العقوبة يبعث صاحبه على اختياره و تدبيره » ( طبقات ص 215 ) .
انبياء در مقام بلاها بخداى پناه بردند لكن هرگز نناليدند جز « يونس » هر كه به بلاهائى درمانده بايد كه پناه به خدا برد تا او را از بلاها رهانيده بعطاى خود مشرف گرداند .
مثلا نوح پناه به حضرت خداوندى جل و علا برد
« رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ »
حق تعالى او را پناه داد و خلعت سلامت و بركاتش كرامت فرمود
« يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ »
ابراهيم پناه بحضرتش برده و گفت « اعوذ بالذى خلقنى فهدانى من شر من عصاه » حق تعالى او را نيز دو خلعت ارزانى داشت ، خلعت خلت
« وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا »
. و خلعت سلامت
يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ
يوسف عليه - السلام پناه به خدا برد بر
« مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي »
حق تعالى پناهش داد و خلعت كرامت فرمود ، يكى خلعت عصمت
« كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ »
و ديگر خلعت مملكت و مكنت
« وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ »