ضمه و سكون است بدين معنى كه كلمات مبينه همواره يا مضمومند يا ساكناند يا مفتوح يا مكسور و اين علامات تغيير نمىكنند و اين كلمات در هر تركيبى كه واقع شوند بيك حالند و آنها را مبنى گويند و نزد فقهاء عدم تجديد تكبيرة - الاحرام باشد ( از كشاف ج 1 ص 176 - سيوطى ص 14 ) .
بَنانِيَّه
- ( اصطلاح كلامى ) پيروان بنان بن سمعاناند كه ميگفت خداى بر صورت انسان است و تمام وجودش فانى شود غير از وجه او و آيهء لا يبقى الا وجهه و
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
را بهانه كرده بودند ( از كشاف ج 1 ص 169 ) .
بناء عقلاء
- يكى از مواردى است كه در احكام و عرفيات بدان استناد نمايند .
بَناتُ النَّعْش
- ( اين اصطلاح نجومى است ) منجمين ستارگان ثوابت را كه مرصود شدهاند و هزار و بيست و چهار و يا بيست و پنجاند طبقهبندى كردهاند و هر چند از آنها را به شكلى نامند بر - حسب ديد و وضعى كه در ديد نشان داده مىشود . مثلا پنج ستاره را سحابى گويند باعتبار اينكه مانند پارهء ابر بود در هر حال يكى از اين صورتها كه نمودهاند بنات النعش بود و آن دو قسم بود يكى بنات النعش صغرى كه به قطب شمالى نزديكتر است و ديگر بنات النعش كبرى .
و هر يك هفت ستارهاند كه چهار ستاره از آن هفت را نعش گويند و سه ديگر را كه بر طول واقعند بنات گويند و بعضى هر دو را به دو خرس تشبيه كردهاند اول را دب اصغر و دوم را دب اكبر نامند . دب اصغر را بعضى بىسر تصور كردهاند و دو ستارهء كه بر سينه او باشد آن را فرقدان گويند . يكى از آن دو ستاره از ديگرى روشنتر بود و يك ستارهء روشن كه بر دنب او است جدى گويند و به او قبله شناخته شود و او نزديكترين ستاره بود به قطب شمالى و خارج از اين هفت ستاره ستارهء كوچكى بود كه آن را سم آهو گويند .
و اما دب اكبر كه تمام اندام بود و نزديك كوكب دوم از ذنب او ستارهء بود روشن در غايت صغر و نور چشم را بدان بيازمايند و آن را سها نامند و ستارگان داخل اين صورت بيست و هشت ستارهاند و خارج از آن هشت ستارهاند .
بناتُ النَّعْشِ اصْغَر
- ( اين اصطلاح نجومى است ) رجوع به بنات النعش شود .
بَناگوُش
- ( اين اصطلاح عرفانى است ) دقيقهء محبوب را گويند .
( كشاف ص 1553 ) .
بَنْدِگى
- مقام تكليف را گويند ( كشاف 1553 ) .
خواجه عبد اللّه انصارى گويد :
بار بندگى بارى گرانست و راه تكليف راهى دشخوار ، چون ميدانى كه نهندهء اين بار كيست و تعبيهء اين بار در اين راه چيست شكيبائى كن و هيچ منال ! هر كه جلال حق بشناخت و مقصد اين راه بدانست ، دست تصرف وى از كونين كوتاه بود ، و پاى عشق وى هميشه در راه بود ، قصر جاه بنزديك وى چون قعر