رقص بر شعر نو و ناله نى خوش باشد * خاصه رقصى كه در آن دست نگارى گيرند
بَحْت
- ( اصطلاح فلسفى ) بحت يعنى محض وجود بحت يعنى وجود محض و غير مشوب با ماهيت چنان كه گويند ذات حق وجود بحت است يعنى وجود محض و غير مشوب با ماهيت است و مركب از دو امر كه يكى وجود و ديگرى ماهيت باشد نيست و بلكه واجب و وجود محض است و يا گويند نفس و موجودات بالاتر از آن وجودات بحتهاند يعنى از جهت تجرد محضى كه دارند مثل آنكه وجودات محضهء غير مشوب و مخلوط با ماهياتاند و در هر حال گاه باشياء و موجوداتى كه در مرتبهء اعلى و اشرفاند مانند عقول و نفوس مجرده وجودات بحته گويند .
( اسفار ج 3 ص 57 )
بَحْث
- ( اصطلاح فلسفى ) بحث در لغت به معناى تفتيش و تفحص است و در اصطلاح آداب مناظره اثبات نسبت ايجابى يا سلبى است از راه دليل و برهان و حمل اعراض ذاتيه است بر موضوع علم و بيان احكام و احوال چيزى است بطريق برهان و بعضى گويند بحث عبارت از حمل چيزى بر چيزى و يا اثبات نسبت جزئيه است بطريق برهان .
( دستور ج 1 ص 231 )
بحر
- ( اصطلاح عرفانى ، عروضى ) بحر مقام ذات و صفات بىنهايت حق است كه تمام كائنات امواج بهر نامتناهى اويند ، و عالم وجود كلى است .
عراقى گويد :
آن بحر كه موج او است دريا * و آن نور كه ظل او است اشياء
و بالاخره مقام وحدت بحريست ، و مقام كثرت امواج بحرند .
( شرح گلشن ص 299 ) .
عطار گويد :
بحريست ، غير ساخته از موجهاى خويش * ابرى است عين قطره ، عدد بار آمده
اين را مثال چيست ، بعينه يك آفتاب * كز عكس او دو كون پر انوار آمده
شاه نعمت اللّه گويد :
عشق او بحريست ما غرقه در او * بود در او بحر بىپايان ما
اى كه گوئى جان به جانان مىدهم * جان چه باشد پيش آن جانان ما
تركيبات مستعمل آن در كلمات عرفا :
بَحرِ بىپايان
عطار گويد :
فرو رفتم بدريائى كه نه پا و نه سر دارد * ولى هر قطرهء از وى به صد دريا اثر دارد
ز عقل و جان و دين و دل به كلى بى خبر گردد * كسى كز سر اين دريا سر موئى خبر دارد
چه گردى گرد اين دريا كه هر كو مرد اين ره شد * ازين دريا بهر ساعت تحير بيشتر دارد
ترا با جان مادرزاد ره نبود درين دريا * كسى اين بحر را شايد ، كه صد جانى دگر دارد
تو هستى مرد صحرائى چه بشتابى درين دريا * كه با هر قطرهء دريا دل مردان بسر دارد